مىرفتم و هميانى در روى هزار تنكه همراه داشتم چون دو فرسنگ از شهر برآمدم بر لب آبى در سايهء درختى نشسته طعام مىخوردم ، مرا يارى بود از راه رسيد ، او را طلب نموده باهم طعام تناول كرديم مصلحت چنان شد كه آن هميان همراه به من نباشد . آن را به مصاحب خود سپرده گفتم كه اين را به خانهء من سپار . چون از بخارا بازگشتم معلوم شد كه آن امانتى را به خانهء من نسپرده بود . چون از وى طلب مىنمايم مىگويد كه من ترا هرگز نديدهام . پادشاه فرمود كه او را حاضر ساختند از وى پرسيد گفت كه من هرگز او را و آن درخت را كه مىگويد نديدهام و نمىدانم كه در كجاست . پادشاه مدعى را گفت برو و از آن درخت چند برگى بيار . و آن شخص را كه منكر بوده پيش خود نگاهداشت و با وى به حكايت مشغول شد . در اثناى گرمى حكايت پرسيد كه آيا آن شخص به پيش آن درخت رسيده باشد ؟ آن منكر غافل بود ، گفت ظاهرا هنوز نرسيده باشد .
پادشاه به خنده درآمده ، گفت تو نگفته بودى كه من آن درخت را نديدهام و نمىدانم ؟ پس چگونه دانستى كه آن شخص نرسيده باشد ! برخيز و مهمل مگوى و طريق كذب مپوى در راه انصاف درآى و امانت را به وى تسليم نماى . » « 1 »
شبيه اين حكايت در قابوسنامه نيز آمده است كه قبلا آورديم .
بطورى كه در حبيب السير آمده است يكى از قضاتى كه به اصرار الغ بيك مقام قضاوت را قبول كرده بود ، مورد غضب او قرار مىگيرد ، سلطان دستور مىدهد ريش او را بتراشند و سربرهنه در كوچه و بازار شهر بگردانند . ولى اين دستور با وساطت خواجه عبد المؤمن به شرط تسليم بيست رأس اسب از طرف قاضى ، معلق مىماند . پس از مدتى الغ بيك ، از واسطه ، اسبها را مطالبه مىكند ، همين كه او ماجرا را با قاضى در ميان مىگذارد ، وى پاسخ مىدهد كه « حاضر است ريشش را بتراشند ، ولى اسب از او نگيرند . الغ بيك بسيار بخنديد و قاضى را عفو كرد . »
در پايان اين بحث ، بىمناسبت نيست كه گفتههاى عميق و طنزآميز و مقرون به حقيقت عبيد زاكانى را در مورد قاضى و متعلقات ، از رسالهء تعريفات او بخوانيم تا بهتر با اعمال نارواى بعضى از قضات فاسد و همكاران آنها در عهد ايلخانان آشنا شويم :
القاضى : آنكه همه او را نفرين كنند .
نايب القاضى : آنكه ايمان ندارد .
الوكيل : آنكه حق باطل گرداند .
العدل : آنكه هرگز راست نگويد .
اصحاب القاضى : جماعتى كه گواهى به سلف فروشند .
البهشت : آنچه نبينند .
الحلال : آنچه نخورند .
هامش
( 1 ) . همانجا .