تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1332

مساهمون:

ص١٣٣٢
در جاى ديگر مىنويسد : « القصه دست فقير و ميرزا بيرم را بربستند و سر و روى ما را درهم شكستند و ما را به در خانهء حاكم مشهد كه عين القضات نام داشت بردند و او مردكى بود كه در سلسلهء شاه اسماعيل به قد و قامت و عظمت جثهء او ديگرى نبود . جامهء زربفت در بر و تاج شاهى بر سر . . . محب على پيش وى به زانو درآمد و گفت اى خليفه اين دو كس كشندهء برادرم حسن على مداح‌اند و مدت 15 سال است كه از غصهء اينها كاسه‌هاى خون خورده‌ام ، اكنون محل آن آمد كه خون اينها را لاجرعه دركشم ، عين القضات گفت اول دوازده چوب دستور شاهى را كار فرمايم و بعد از آن تحقيق نمايم . . . ميرزا بيرم را دوازده از آن چوب زدند ، سرانجام پس از رسيدگى ميرزا بيرم را حكم شد كه در سر سنگ پاره‌پاره سازند . » اگر مجرمى فرار مىكرد مأمورين او را تعقيب مىكردند و به مردم شهر اخطار مىنمودند كه بىدرنگ او را تحويل دهند « . . . سه كس به اين صفت و كسوت به نيشابور درآمده‌اند ، ايشان را پوشيده و پنهان ندارند و در هركجا كه ايشان را يابند كه پوشيده داشته باشند آن كوى و محله را غارت كنند و اهل آن را به قتل رسانند . . . » مردم بينوا و ژنده‌پوش غالبا مورد بىمهرى و اهانت قرار مىگرفتند . واصفى در طى مسافرت خود در نزديكى نيشابور مورد هجوم سگان ولگرد قرار مىگيرد ، سگان جامهء او را پاره و پايش را مجروح مىكنند . چون فرياد مىكند مردم از خيمه‌ها بيرون مىدوند و به گمان اين‌كه وى دزد است دستهاى او را به قفا مىبندند « . . . مرا در خيمه آورده پاى مرا از ستون خيمه گذرانيدند و مرا مىزدند كه فلان و فلان چيزهاى ما كه بردى چه كردى ؟ راست بگوى ! حال بر اين منوال بود تا نيمروز ناگاه از جانب سبزوار چهار سوار پيدا شدند و زهرهء من آب شد كه مبادا به طلب من مىآمده باشند . اهل خيمه بيرون آمدند و پرسيدند و گفتند كه ما از خراسان به سبزوار تحصيل برده بوديم ، اكنون زر نو كرده به خراسان مىرويم ، ساعتى مىخواهيم كه اسبهاى خود را آسايش دهيم . ايشان را به خيمه درآورده نزديك به اين خيمه كه فقير در « وى » بند بود ، بعد از زمانى يكى از اين چهار كس به اين خيمه درآمد و در فقير بسيار نگاه كرد و گفت : « شما از خراسان نيستيد ؟ » گفتم بلى ، گفت : « به ميرشاه ولى كوكلتاش آشنايى داشتيد ؟ » گفتم : « من استاد پسر ويم . » فرياد زد و پيش دويد و گفت : « شما ملا واصفىايد كه بدين حال گشته‌ايد ( اين چه حالست ) ؟ » دست در گردنم كرد و گفت : « مرا نمىشناسيد من سلطان مراد ، زرگر ميرشاه منصور . » آن سه كس و اهل خيام همه آمدند و در احوال من زارزار گريستند . سلطان مراد آن مردم را گفت اى كورباطنان آن مقدار شعور نداريد كه اين مرد عزيز اهل اين كار نيست . . . فى الحال زنجير از پاى من برداشتند . . . » « 1 »

حسن تدبير الغ بيك :

« روزى نزد الغ بيك ميرزا ، كس آمده گفت كه من از سمرقند به بخارا
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 110 به بعد .