حق و دعوى درباره خون خود نه در دنيا و نه در آخرت براى خويش قايل نيستند و اين جمله را به خط خود نوشتند ، و پيش قاضى اعتراف كردند و قاضى بر نوشته مزبور سجل نهاد و اضافه كرد كه اقرار و اعتراف آنان بىهيچ اكراه و اجبار صورت گرفته است . « ! » آن دو فقيه ديدند كه اگر اعتراضى بكنند به سختترين شكنجهها دچار خواهند شد و مرگ را بر آن عذاب ترجيح دادند رحمهما اللّه تعالى » « 1 »
ابن بطوطه مىنويسد : « همين سلطان شقى يكبار عفيف الدين كاشانى را به جرم اينكه يكى از اقدامات سلطان را بىفايده خوانده بود زندانى كرد و گفت « تو چه حق دارى كه در كارهاى دولت مداخله مىكنى ؟ » بعد از مدتى فقيه را آزاد كردند و او راه خانهء خود پيش گرفت سر راه به دو تن از فقها كه از دوستان او بودند برخورد ، اظهار خوشحالى كردند كه الحمد للّه خلاص شد ، فقيه در جواب اين آيه را خواند
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
( شكر خدا را كه از دست ستمكاران رهايى بخشيدمان ) اين سه دوست بعد از اين گفتگو از هم جدا شدند ولى هنوز به خانه خود نرسيده بودند كه فرمان احضار آنان صادر شد چون آمدند سلطان فرمان داد هرسه را گردن بزنند ، چون دو نفر فقيهى كه در راه كاشانى را ديده بودند از گناه خود جويا شدند شاه گفت گناه شما اين است كه گفته او را شنيديد و اعتراض نكرديد ، پس معلوم مىشود كه شما هم با او همعقيده بوديد . . . » « 2 »
اينهاست نمونهيى از استبداد خونين آسيايى در قرون وسطا .
كيفرى وحشيانه :
ابن بطوطه ضمن مسافرت خود در ماوراء النهر از كبك خان يكى از امراى آنجا نام مىبرد و عدالتخواهى او را مىستايد و براى اثبات دادگسترى اين امير حكايت زير را نقل مىكند : « زنى شكايت يكى از امرا پيش او آورد و گفت زنى فقيرم و چند فرزند دارم كه معاش آنان را از فروش شير گوسفندانم اداره مىكنم و اين امير شير را به زور از من گرفت و خورد .
كبك خان گفت هماكنون بفرمايم شكم آن امير را بدرند اگر شير از آن به درآمد به سزاى خود رسيده است و گرنه بفرمايم تا تو را نيز شكم بدرند . زن گفت حلالش كردم و چيزى نمىخواهم .
كبك خان بفرمود تا امير را شكم دريدند و از قضا شير از شكم او بيرون ريخت . » « 3 »
اشخاص شريف در عهد الغ بيك شغل قضا را نمىپذيرفتند :
بارتولد شرقشناس نامدار مىنويسد روحانيان الغ بيك معتقد بودند : بعد از وفات خلفاى راشدين الغ بيك نيز مانند ساير حكمرانان و زمامداران ممالك اسلامى پادشاه دادگرى نبود . در زمان حكمرانى او اشخاص باشخصيت و شريف از ترس لكهدار شدن شرافت و حيثيت اجتماعى خود حاضر نبودند شغل قضا را بپذيرند . آنان را جبرا به قبول اين كار وادار مىكردند مثلا گفته مىشود حسام الدين شعشانى كه از شيوخ بخارا بوده از ترس الغ بيك شغل قضا را قبول كرده بوده و مقام قضاى
هامش
( 1 ) . سفرنامهء ابن بطوطه ، ترجمهء محمد على موحد ، ص 492 .
( 2 ) . همان ، ص 491 به بعد .
( 3 ) . همان ، ص 376 به بعد .