نتيجهء كار مداوم ، بيست روزه ساختمان خيابان به پايان رسيد . در جريان خرابى عدهاى بىنوا ، بىخانمان شدند و هستى آنها از كف رفت . ولى جرأت دم زدن نداشتند . بالاخره اين جماعت زيانديده به روحانيون متوسل شدند تا روزى يك تن از سادات روحانى كه با تيمور مشغول شطرنجبازى بود جسارت ورزيد و با نهايت ادب استدعاى مردم ستمديده را به اطلاع او رسانيد .
تيمور تا اين سخن را شنيد ، سخت برآشفت و گفت همهء زمين سمرقند از آن شخص اوست ، زيرا همهء آن محل را با پول خويش خريده است . طرز صحبت تيمور طورى بود كه گوينده سخت نگران و سراسيمه شد ، زيرا بيم آن بود كه فرمان دهد كه سر شاكيان را از تن جدا كنند .
در سمرقند مقررات شديدى براى مبارزه با تعدى و تجاوز وجود دارد . تيمور در سفرهاى خود ، عدهاى مأمور براى اجراى عدالت همراه خود مىبرد . عدهاى از قضات مأمور داورى در امور جنايى و خونريزيهاى ناشى از نزاع اشخاص با يكديگر هستند و برخى از داوران اختلاس و حيفوميل پولهاى دولتى را مورد رسيدگى قرار مىدهند و جمعى ديگر به شكايات مردم از مأمورين دولتى رسيدگى مىكنند . هرجا كه شاه برود ، عدهاى داور ، و مأمور در چادرهاى مخصوص خود به دعاوى رسيدگى مىكنند . و نتيجه را به اطلاع تيمور مىرسانند و احكام را شش - شش و چهار - چهار اجرا مىكنند . در مواردى كه حكم بايد نوشته شود ، به منشيان خود دستور مىدهند كه حكم را بنويسند . پس از مهر و امضا حكم صادره را به اطلاع تيمور مىرسانند و پس از مهر و امضاى او به موقع اجرا مىگذارند . » « 1 »
شكنجه براى گرفتن اعتراف
ابن بطوطه كه در نيمه اول قرن هشتم در ايران و چند كشور آسيايى مسافرت كرده است از مظالم و بيدادگريهاى سلطان هند نسبت به طبقات مختلف مردم مطالبى مىنويسد ؛ از جمله اينكه : « سلطان دو فقيه را كه اهل سند بودند مأمور كرد كه به اتفاق اميرى كه به حكومت يكى از شهرها گماشته شده بود به آنجا بروند ، و آنان را گفت كه من كار ملك و رعيت را به شما سپردهام ، اين امير با شما خواهد بود و به اشارت شما كار خواهد كرد ، فقها جواب دادند كه ما مانند دو شاهد با او خواهيم بود ، پادشاه گفت ، معلوم مىشود ، قصد شما اين است كه مال مرا بخوريد ، ضايع كنيد و خرابى كار را به گردن اين ترك هيچندان بيندازيد ، گفتند به خدا ما همچو مقصودى نداشتيم هرقدر متهمين گفتند كه ما نيت سويى نداشتيم نپذيرفت و به شيخزاده نهاوندى گفت از راه شكنجه از آنان اقرار بگيرد آن مرد شقى نيز بر سينههاى هركدام پارههاى آهن سرخ بچسبانيد ، پس از لحظهاى كه آهن را برداشتند ، گوشت سينه آنان نيز از جاى كنده شده بود ، آنگاه بول و خاكستر آوردند و بجاى جراحات ريخته ، آن دو فقيه چون طعم شكنجه را چشيدند ، اقرار كردند كه نيتشان همان بود ، كه سلطان گفته است ، و آنان مجرم و مستحق قتل مىباشند و خود را محكوم مىدانند و هيچگونه
هامش
( 1 ) . همان ، ص 282 به بعد .