تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1327

مساهمون:

ص١٣٢٧
اول ) . طمع بر خدام آفتاب احترام حضرت پادشاه ، كه ملاذ و معاذ هفت كشور است و ظاهر آن است كه چون مرا اين طمع پيدا شد ، در نظر اهل بصيرت ذليل نمايم و بر طبع گران دولت قاهره ثقيل آيم و دل من به مذلت كشيدن و بر طبع مردم ثقيل آمدن رضا نمىدهد و به نيل طمع ، خال‌خوارى بر چهرهء دانش خود نمىنهد . . . . قال رجل لرسول اللّه ( ص ) اوصنى ، فقال عليك باليأس مما فى ايدى الناس و اياك و الطمع فانه فقر حاضر و قال على ( ع ) الطمع رق موبد . . . ( شخصى پيامبر را ( ص ) گفت پندى ده مرا ، فرمود بر تو باد بر نااميدى از آنچه در دست مردمان است و بپرهيز از آزمندى كه آزمندى فقر و نيازمندى است . و على ( ع ) فرمود كه طمع ، بندگى هميشگى است .
سالها پيروى مذهب رندان كردم ، * تا به فتواى خود حرص به زندان كردم .
دوم ) . رشوه از مترافعين و متنازعين گرفتن و اوقاف و اموال ايتام و سفهاء و مجانين تصرف كردن و هرچند كه اين رذيله در اكثر بلاد از مشرق تا مغرب شايع است ، اما اقتضاى طبع من به خلاف اين صورت ، واقع ، و كبوتر دل من ميل به اين دانه نمىكند و هماى همت من به اين جيفه فرونمىآيد و دشمنان كه تخم كدورت من در مزارع صدور مىكارند ، تكذيب اين دعوى و انكار اين معنى ندارند و الفضل ما شهدت به الاعداء و چگونه رشوه گيرم ، و حق تعالى مىگويد :
وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ .
و ابو هريره از حضرت مصطفى ( ص ) روايت مىكند لعن اللّه الراشى و المرتشى فى الحكم . . . . سوم اخذ وظيفهء تدريس و اجرت افتا ( فتوا دادن ) و قطع خصومات و تسجيل و عقد نكاح و ضبط اوقاف و اموال ايتام و امثال آن . . . . و با قطع نظر از اين مسايل ، من از حق تعالى قبول كردم كه در خدمت مطلق خلايق به تخصيص امت حضرت مصطفى ( صلم ) هرقدر كه مقدور باشد سعى نمايم و به هيچ‌وجه از وجوه طمع نكنم .
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه شاه خود روش بنده‌پرورى داند
اگر مرا داعيهء جاه بود ، بايستى كه با همه‌كس درساختمى و با خلق عالم شطرنج نفاق باختمى و جانب اقويا و اغنيا را بر جانب ضعفا و فقرا ترجيح دادمى تا اهل قدرت همه مطيع من بودندى . و حال آن‌كه يك درويش سوختهء نيازمند پيش من ، بهتر از هزار غنى متبختر و متكبر . . .
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند * قباى اطلس آن‌كس كه از هنر خالى است
من در يزد متعين بلدم و هرچند كه من به تعين خود قايل نيستم ، چه ، هيچ فضيلت در خود نمىبينم ، اما احتمال تعين را نفى نمىكنم پس احتياط در اين ، مقتضى آن است كه من به سرخود ترك قضا نكنم ، چه اگر متعين بلد باشم ، قضا بر من واجب باشد و به عزل نفس خود منعزل نشوم . . . »