بدانديشان مىهراسيدم و نه جاه و نفوذ صاحبان قدرت مرا از آن بازداشت . به هردو طرف دعوى به يك ديده مىنگريستم و يكى را بر ديگرى ترجيح نمىدادم و حق ناتوان را بازمىستدم ، و هرگونه شفاعت و وساطتى را كه از هردو سوى برانگيخته مىشد رد مىكردم و شيفتهء آن بودم كه در شنيدن دلايل پايدارى كنم و در عدالت كسانى كه براى شهادت حاضر مىشوند دقت كافى مبذول دارم . زيرا گواهان را گروهى تشكيل مىدادند كه . . . بازشناختن آنان از يكديگر دشوار مىنمود و حكام و قضات از انتقاد و اصلاح آنان خوددارى مىكردند . . . بيشتر آنانكه از آموزگاران قرآن و پيشنمازان بودند ، با شاهزادگان و اميران معاشرت مىكردند و با تلبيس و ريا ، خود را نزد آنان در زمرهء عدول مىشمردند . در نتيجه اميران را مىفريفتند . . . در اثر فساد و تباهى آنان ، انواع مفاسد در ميان مردم رواج گرفت ، من به قسمتى از اين تزويرها و نيرنگسازيها آگاه شدم ، و آنان را به شديدترين كيفرها رسانيدم . همچنين بر من جرح گروهى از گواهان ثابت شد و از اينرو آنان را از شهادت منع كردم و در ميان اين گروه محرران دفاتر قضات و كسانى كه در محاضر به كار توقيع احكام مىپرداختند نيز وجود داشتند . اين گروه در نوشتن دعاوى و طرز ثبت احكام و فتاوى در دفاتر مهارت داشتند و به همين جهت اميران و شاهزادگان ، آنان را به خدمت خود مىگماشتند و از وجود ايشان در عقود و معاملات خود استفاده مىكردند تا احكام را به نفع آنان در نهايت استحكام و مطابق كليهء شروط بنويسند و سود آنان را بر حق ديگران ترجيح دهند . . . اين گروه غالبا عقود و معاملات رسمى و صحيح را نيز با تزوير و حيله از درجهء اعتبار ساقط مىكردند و راههاى تزويرآميزى خواه از نظر فقهى و خواه از لحاظ طرز نوشتن آنها به دست مىآوردند ، و هنگامى به اين نيرنگها اقدام مىكردند كه پاى منافع صاحب قدرتى در ميان بود يا از طرف ، به اخذ رشوه نايل مىشدند و مخصوصا اينگونه تزويرها را دربارهء اوقاف مجرى مىداشتند . . . در نتيجهء اين عمليات ، زيان بزرگى به اوقاف وارد آمد و عقود و معاملات متزلزل شد .
من در راه خدا ، اين شيوهء تزويرآميز را ريشهكن كردم . . . آنگاه به كار مفتيان و قضات توجه كردم . . . زيرا احكام ناسخ و منسوخ زياد صادر مىكردند . . . در ميان آنان مردم فرومايهاى ديده مىشدند كه نه معلوماتى داشتند و نه به صفت عدالت متصف بودند . . . اين قاضيان نيز هيچكس را ناراضى از محضر خود برنمىگردانيدند و برحسب ميل او فتوا مىدادند و در نتيجه احكام و فتاوى ناسخ و منسوخ رواج يافت . . . و نزاعهاى مردم پايانپذير نبود . من راه حق را بازگفتم و نشان دادم و هوسبازان و نادانانى را كه قضاوت را بازيچهء خود ساخته بودند منع كردم و آنها را از اين مقامات دور ساختم . . . » « 1 »
در دورهء امير تيمور و جانشينان او بازار عدل و نصفت بيشازپيش رو به كسادى نهاد ، چنانكه شاهرخ پس از آنكه بر فرزند ياغى خود چيره شد به جاى آنكه گناهكار اصلى را كيفر دهد ،
هامش
( 1 ) . مقدمهء ابن خلدون ، آثار و احوال ابن خلدون ، ص 68 .