بعضى از امرا و شهرياران در ظلم و بيعدالتى كمنظير بودند اسفنديار كاتب در آغاز قرن هفتم در تاريخ طبرستان در ذكر بدفعلى « با حرب » و هلاك او مىنويسد : « مردم لارجان از كفر و بىديانتى و ملحدى « با حرب » ستوه شدند كه زنان مسلمانان را به مجلس شراب بردى و به تهور و جنون دست و پاى و گوش و بينى بريدى و زنان را در زير غلامان فرمودى خفت و او بر پشت غلامان و اگر كلمهء بازگفتندى شمعهاى سوزان در اسافل زنان و غلامان زدى و از نامسلمانى او چه تقرير توان كرد و اگر شرح رود باور نباشد . عاقبت غلامان چون او را تنها ديدند با شمشير قطعهقطعه كردند غير از « با حرب » ، مظالم اصفهبد حسن نيز ، از جنون آدمكشى او حكايت مىكنند : وى پس از آماده كردن سپاه خطاب به آنان گفت : « اكنون مىبايد از اول خراسان تا طوس چنان بسوزانند كه خلال در آن ولايت بنماند و كودك شيرخوار در گهواره بايد كه بكشند و اگر معلوم شود كه هيچ مسجد و زيارتگاه و مواضع ديگر بماند كه شما ناسوخته گذاشتيد شما را بعوض آن بسوزانم . . . شب و روز به شراب خوردن مشغول بود . . . هميشه سيصد چهار صد غلام امرد داشتى . . . هيچ مخلوق را زهره نبود كه با ايشان همآواز شود تركان ستوه شدند . . . چون او بخفت . . . سيصد غلام جمله به سلاح شدند . . . او را به شمشير و خشت و زوبين پارهپاره كردند چنان كه هيچ عضوى از اعضاى او به يك پاره نبود . . . » « 1 »
بهطور كلى در دوران قرون وسطا براى حبس و زجر و زندانى كردن مردم دليل و برهان قانونى لازم نبود ، اراده يا اغراض خاص زورمندان در حكم قانون بود . گاه با تهمتى ناروا و غرضآلود مىتوانستند شخص شريف و بىگناهى را به انواع مشقات مبتلا سازند يا خرمن هستى او را بر باد دهند :
ماجراى مدرسهء سيد ركن الدين يا نمونهاى از مظالم زورمندان
در تاريخ جديد يزد مربوط به اواخر قرن نهم آمده است : « مولاناى اعظم سيد ركن الحق با همت عالى خود مدرسه ركنيه را بنيان نهاد . ولى يكى از اتابكان يزد ( اتابك يوسف شاه ) بر وى حسد برد و بر آن شد كه به سيد آزار و اذيتى رساند . اتفاقا در آن ايام ترسايى متمول به يزد آمد و و مسكن و باغ و سرا ساخت و در راه آسايش خلق قدمهايى برداشت جماعت عياران شب بر بالين آن خواجهء ترسا رفتند و او را به قتل آوردند و مال بسيار و فلورى بىشمار از وى بردند . روز ديگر معاندان تهمت بر سيد ركن الدين نهادند ، ديوان مظالم بنهادند و هيچ نوع آثار كشتن ترسا بر كسان او ظاهر نشد . بعد از آن گفتند كه عمارتى چنين عالى را زر بسيار بايد ، شك نيست كه از مال ترسا اين عمارت مىكند . به تغلب سيد را بگرفتند و تخويف بسيار بكردند اما به جايى نرسيد . آخر به شكنجه و چوب زدن درآمدند و به مدت دو روز قريب هزار چوب بر وى زدند و پوست از اندام او جدا شد ، چنانكه يك خليطه از پوست اندام او جمع شد .
و او را تعذيب كردند و بر شتر برهنه نشاندند و گرد شهر وى را بگردانيدند و پشكل گوسفند و
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرستان ، به اهتمام اقبال آشتيانى ، ص 117 - 110 .