ستمگرى سران مغول و همدستان ايرانى آنان پايان داد و از بركت امنيت قضايى ، چنانكه ديديم فعاليت عمرانى بىسابقهاى در دوران قدرت غازانى آغاز شد .
گواهى گواهان :
چون در آن ايام يكى از مدارك و دلايل اصحاب دعوى گواهى گواهان بود ، تأكيد شده است كه گواهى دو گواه عادل براى اثبات هردعوى شرعا كافى است ، ولى نبايد از نظر دور داشت كه پيدا كردن مردان راستگو و عادل ( به معنى حقيقى كلمه ) كارى است دشوار « و به مجرد آنكه گواه سمت و صفت نيكمردان از خود نمايد و ظاهر خوش يا صنعت سخن را آرايش دهد ، فريفته نشايد شد و در اقتباس حقيقت حال و استخراج باطن قضيه لطف انديشه و صفاى ذهن را كار بايد فرمود . » سپس مىنويسد براى كشف حقيقت بهتر آن است كه راه احتياط پيش گيريم و از گواهان جداجدا تحقيق كنيم و از يك فرد واحد چندبار بازجويى كنيم ، اگر در همه حال به طور يكنواخت و يكسان سخن گفتند ، باور كنيم و الا از تناقضات و اختلافاتى كه در گفتهء آنهاست ، به حقيقت راه يابيم و به حيلهها و تدابيرى كه براى واژگون كردن حقيقت به كار بردهاند واقف گرديم .
محمد نخجوانى از صاحبنظران عهد ايلخانان مغول در جلد دوم دستور الكاتب پس از مقدمهيى طولانى در « تفويض قاضى القضاتى ممالك » وظايف متصدى اين شغل خطير را چنين تعيين مىكند : « . . . استماع مرافعات و فصل مخاصمات و كتابت سجلات و توقيعات و تعيين نواب و ترتيب كتاب و مورخان جهت حجج و وثايق و قبالات و عقود مناكحات و قسمت مواريث و تركات و محافظت بيت المال و اموال ايتام و غيب و سفها و ضاله و ساير لوازم و لواحق امور شرعى و احكام دينى اشتغال نمايد و در فصل احكام و تمييز ، ميان حلال و حرام اجتهادى كه مستخرج از ينابيع ديندارى و منابع پسنديده كردارى اوست بجاى آرد و بين الحق و الباطل فاروق بوده ، . . . بين المتداعيين رعايت سويت نموده بلفظ و لحظ فرقى نكند . » « 1 » و مهمتر از همه اينكه مىنويسد دارسان هنگامى كه ناراحتى فكرى و جسمى دارند به دعاوى مردم رسيدگى نكنند .
چگونگى قتل شرف الملك :
در كتاب سيرت جلال الدين منكبرنى در وصف قتل شرف الملك چنين مىخوانيم : « . . . چون اين سلاحداران درآمدند و دانست كه او را خواهند كشتن مهلت خواست كه غسل كند و دوگانهاى بگزارد . . . آنگه ايشان را دستور داد كه درآمدند و گفت كسى كه قول كافران را باور دارد جزاء او اين باشد ، ايشان گفتند ، از خفه كردن و كشتن كدام اختيار است ؟ گفت : شمشير اولى باشد ، گفتند ملوك و اكابر را به شمشير نكشند خفه كردن آسانتر باشد ، گفت شما دانيد ، به زه كمان او را خفه كرده بيرون آمدند ، تا چون زمانى بگذرد و سرد شود درآيند و سر از تن جدا كنند ، پس چون درآمدند او را زنده شده و نشسته يافتند ، به شمشير كشتند . . . » « 2 »
هامش
( 1 ) . محمد نخجوانى ، دستور الكاتب ، ج 2 ، به اهتمام علىزاده ، ص 181 به بعد .
( 2 ) . سيرت جلال الدين منكبرنى ، به اهتمام استاد مينوى ، ص 260 به بعد .