يكى از ندماى شاه به حكم عقل و مالانديشى به نواختن سگان پرداخت :
هرروز شدى و گوسفندى * در مطرح آن سگان فكندى
عاقبت روزى شاه بر اين نديم خشم گرفت و دستور داد تا او را پيش سگان افكندند ولى سگان كه اسير مهربانيهاى او بودند ،
چون منعم خود شناختندش * دم لابهكنان نواختندش
صبحگاهان شاه از كردهء خود نادم شد ، سگبان چون از پشيمانى شاه باخبر گرديد ، گفت :
زان گرگ سگان اژدهاروى * نازرده بر او يكى سر موى
شاه نديم را فراخواند و علت را جويا شد ، او جسورانه گفت :
گفتا سبب آنكه پيش ازين بند * دادم به سگان نوالهاى چند
ايشان به نوالهاى كه خوردند * با من لب خود به مهر كردند
ده سال غلامى تو كردم * اين بود برى كه از تو خوردم !
. . . سگ دوست شد و تو آشنا ، نى * سگ را حق خدمت و تو را نى !
. . . سگ صلح كند به استخوانى * ناكس نكند وفا به جانى
كيفر ، به فرمان صاحب عباد :
صاحب عباد وزير نامدار آل بويه يكبار بر يكى از غلامان خود خشم گرفت و با عبارتى مصنوع و مختصر فرمان كيفر او را صادر كرد : « احصد نبات خديه و انقش بالسوطه جنبيه ، يعتبر الناظرون اليه . يعنى : گياه رويش را دور كن ( ريشش را بتراش ) و دو پهلويش را با تازيانه پرنگار نما تا نگرندگان از ديدنش عبرت گيرند . »
يكى از مطالبى كه از مطالعهء كتاب گرانقدر راحة الصدور و آية السرور راوندى مىتوان دريافت ، اينكه در عهد سلاجقه نيز بيماران روحى و مبتلايان به ساديسم كمابيش وجود داشتند و از رنج و عذاب و شكنجهء همنوعان خود لذت مىبردند :
مؤلف كتاب ضمن بيان احوالات سلطان محمد ملكشاه مىنويسد : « و در آن عهد نابينايى ظاهر شد ، او را علوى مدنى گفتندى . آخر روز در كوچهء خود ايستادى عصايى در دست ، دعا كردى كه خدايش بيامرزاد كه دست اين نابينا گيرد و در اين كوچه به در خانه رساند . و آن كوچه دراز و تاريك بود و سراى كور ، در آخر ، و به دهليز سراى چاهى بود ، چون علوى را به در سراى بردندى ، قومى آن شخص را در سراى كشيدندى و در آن چاه سرنگون كردندى و از آن چاه منفذها با سردابها مدت چهار پنج ماه بر اين بگذشت و خلقى بسيار از جوانان شهر مفقود شدند ، كس بيرون نمىبرد و از مرده و زنده خبرى نمىيافتند . روزى زنى گداى از اين سراى چيزى مىخواست ، نالهاى شنيد . گفت : « خدا بيمارتان را شفا دهد . » مردم آن خانه انديشيدند كه او بر آن حال وقوف يابد ، خواستند كه او را به بهانهء نان دادن در سراى كشند ، زن بترسيد و بگريخت و به