و در صفحهء 118 مىنويسد : « . . . پس چون خشم بر خاطور و كانون افكند ، گفت : زود هردو را ببريد و به دار كنيد و تيرباران كنيد تا بعد از اين كسى با پادشاه خود طنز نكند . . . » « 1 »
انتحار :
گاه مردان جنگى و رجال سياسى قبل از آنكه مورد شكنجه قرار گيرند دست به خودكشى مىزدند . در تاريخ غزنويان مىخوانيم پس از آنكه محمود غزنوى بر محمد سورى دست يافت ، وى را « پيش سلطان بردند و او ، از روى آزردگى خاطر ، نگين مسموم مكيده و در مجلس سلطان محمود ، وديعت جان را به قابض ارواح سپرد . » « 2 »
نظام الملك در سياستنامه مىنويسد : « شنيدم كه در غزنين خبازان درهاى دكان برنهادند ، نان ناياب گشت و درويشان در رنج افتادند . تظلم به درگاه سلطان محمود آوردند و از نانوايان بناليدند ، سلطان محمود بفرمود تا نانواى خاص بياوردند و در زير پاى پيل افكندند چون بمرد ، به دندان پيل بستند و در شهر بگردانيدند و بر وى منادى كردند كه : « هركه در دكان گشاده نكند و نان نفروشد ، با او همين رود كه با اين رفت . » انبارها خرج كردند ، نماز شام بر در هردكانى پنجاه من نان مانده بود و كس نمىخريد . »
« گاه بزهكاران را در قفس آهنين مىكردند ، چنانكه سلطان محمود غزنوى چون بر ابو على سيمجور دست يافت ، او را در قفس محبوس كرد تا جان داد . » « 3 »
چند قرن بعد چون تيمور لنگ بر بايزيد پادشاه عثمانى غلبه كرد ، او را در قفس آهنين محبوس كرد . به محض اينكه تيمور بايزيد را در قفس ديد ، به خنده درآمد . بايزيد به تيمور گفت :
« از اين پيروزى سرمست مشو ! » تيمور جواب داد : « بر ناپايدارى احوال جهان واقفم و خندهء من بر تو از سر خودخواهى و غرور نيست ، بلكه بخت و اقبال با برگزيدن دو مرد ناقص مثل من و شما براى تقسيم كردن تمام امپراتورى آسيا واقعا انتخاب عجيبى كرده است . زيرا شما از يك چشم كور و من از يك پا لنگم . » « 4 »
در احسن التواريخ ضمن وقايع سال 866 مىخوانيم كه منهيان به سلطان ابو سعيد گزارش دادند كه : « خواجه معز الدين ظلم بسيار كرده و شيخ احمد صراف نيز به بهانهء قرض از مردمان و تجار زر بسيار گرفته . چون اين خبر به خسرو والاگهر رسيد ، حكم عالى صدور يافت كه ايشان را به وجهى هلاك كنند كه موجب عبرت بىباكان ديگر شود . شيخ احمد را در دروازهء ملك پوست كندند و خواجه معز الدين را در ديگ آب جوشان انداختند و مىجوشيد تا هلاك شد و نشان
هامش
( 1 ) . سمك عيار ، به اهتمام دكتر خانلرى ، ص 117 به بعد .
( 2 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، ج 2 ، پيشين ، ص 814 .
( 3 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 4 .
( 4 ) . سفرنامهء سانسون ، ترجمهء دكتر تفضلى ، پيشن ، ص 27 .