تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1305

مساهمون:

ص١٣٠٥
فشردند تا جان داد . » « 1 » همچنين مسعودى در مروج الذهب مىنويسد : « پس از كشته شدن محمد و ابراهيم ، روزى منصور خليفهء عباسى به مصاحبان خود گفت : « به خدا هيچ‌كس صميمىتر از حجاج نسبت به بنى مروان نبود . » مسيب بن زهير ضبى برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان حجاج كارى نكرده كه ما نكرده باشيم . . . به ما فرمان دادى فرزندان پيغمبرمان ( ص ) را بكشيم ، ما نيز اطاعت تو كرديم ، آيا با تو صميمى بوده‌ايم يا نه ؟ . . . از پيش گفتيم كه منصور عبد اللّه بن حسن بن على رضى إله عنه و بسيارى از خاندان او را بگرفت و اين به سال 144 هنگام بازگشت وى از حج بود . . . در ربذه منصور محمد بن عبد إله بن عمر ابن عثمان را برهنه كرد و هزار تازيانه زد . . . منصور در تخت روانى از ربذه برفت و اين گروه را به بند آهنين كردند و در كجاوه‌هاى سرگشاده نهادند . . . آنها را به كوفه بردند و در زير زمين محبوس كردند كه روز را از شب تشخيص نمىدادند . . . آنها را در حبس بداشتند تا مرگشان دررسيد . . . كار تطهير و وضوى آنها در همانجا بود و از عفونت به رنج افتاده بودند . پاهاى آنها ورم مىكرد ، همچنان بالا مىرفت تا به قلب مىرسيد و مايهء مرگ مىشد . » « 2 »

اعتصاب غذا :

« شريف ابو جعفر را حبس كردند ، روزه گرفت و هيچ نخورد تا بيمار شد ، از مردم فرياد و فغان برخاست به ناچار او را از حبس خارج كردند ، ولى همين مرض منتهى شد به موت او در سال 470 هجرى قمرى . در كتاب ويس و رامين نيز به بعضى از كيفرهاى معمولى آن زمان اشاره شده است :
كنون خواهى بكش خواهى برانم * وگر خواهى برآور ديدگانم وگر خواهى به بند جاودان دار * وگر خواهى برهنه كن به بازار

تخته‌بند :

« نوعى از شكنجه كه دست و پاى كسى را با تخته ببندند تا او حركت نتواند كرد . » « 3 » سعدى در گلستان گويد : « هارون اركان دولت را گفت جزاى چنين كس چه باشد ، يكى اشارت به كشتن كرد و ديگرى به زبان بريدن و ديگرى به زجر و نفى . . . » به‌طورى كه از داستان « تاجدار مرو و سگان آدمىخوار » كه نظامى با استادى تمام آن را به رشتهء نظم كشيده ، برمىآيد در عصر ميانگين يا قرون وسطا يكى از كيفرها اين بود كه گناهكاران را نزد سگان خونخوار رها مىكردند :
شه چون شدى از كسى برآزار * داديش بدان سگان خونخوار هركس كه ز شاه بىامان بود * آوردن و خوردنش همان بود
هامش
( 1 ) . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 587 . ( 2 ) . همان ، ص 302 به بعد . ( 3 ) . بهاء الدين ولد ، معارف ، پيشين ، ص 470 .