تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1302

مساهمون:

ص١٣٠٢
مال و رشوت دهد و خدمتگاران را مستولى كند تا رشوتها ستانند و در ابطال حقوق كوشند ، و در اموال مواريث و ايتام تصرف فاسد كنند و تزويرات بردارند و باطلها را به حق فرانمايند و تصرف در اوقاف به ناواجب نمايند و مناصب و مساجد و مدارس و خانقاهات ، به علتها و غرضها و رشوتها ، به نااهلان و مستأكله دهند و تقويت اهل دين نكنند و كار احتساب و امر به معروف و نهى منكر مهمل گذارند و آنچ به ابواب البر تعلق دارد كه بر قاضى واجب بود غمخوارگى آن كردن ضايع گذارد ، نجم الدين رازى در اوايل قرن هفتم هجرى با صراحت تمام مىنويسد : « اين ضعيف در بلاد جهان ، شرق و غرب قريب سى سال است تا مىگردد هيچ قاضى نيافت كه از اين آفات مبرا و مصون بود . . . معهذا اگر كسى از اين خصال ناپسند پاك و مبرا بود . . . از نادره جهان بود ، به چنين قاضى تبرك نمودن و تقرب جستن واجب بود . . . » « 1 » سنايى وضع طبقات محروم و ستمديده را در برابر خداوندان قدرت در نيمه اول قرن ششم هجرى با استادى تمام مجسم مىكند .
. . . پادشاهان قوى بر دادخواهان ضعيف * مركز درگاه را سد سكندر كرده‌اند عالمان بىعمل از غايت حرص و امل * خويشتن را سخره اصحاب لشكر كرده‌اند خون چشم بيوگان است آنكه در وقت صبوح * مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‌اند مالداران توانگر كيسه‌ى « درويش‌دل » * در جفا درويش را از « غم » توانگر كرده‌اند تا كه دهقانان ، چو عوانان قباپوشان شدند * تخم كشت مردمان بىبار و بىبر كرده‌اند غازيان ، نابوده در غزو غزاى روم و هند * لاف خود افزون ز پور زال و نوذر كرده‌اند
در كتب داستانى گاه از كيفرها و شكنجه‌هاى بدنى كه در دورهء قرون وسطا معمول بوده سخن رفته است : « روح‌افزاى را دركشيد و چوب زد ، چنان‌كه به هرچوبى دو سه جاى روح‌افزاى شاخ شد و خون روانه شد ، تا ده چوب تمام شد . روح‌افزاى زنهار خواست ، گفت : « مرا مزنيد تا راست بگويم . » او را بنشاندند و آب خواست و او را آب دادند تا بازخورد . . . بفرمود تا ماه پرى و روح‌افزاى را بند برنهادند و به شه‌دره بردند . خادمى بود سياه ، زشت ، نام او منگول ، او را بفرستادند تا بر وى موكل شد . . . » در جاى ديگر از داستان سمك عيار چنين آمده است : « . . . گفت : اى شاه ، من او را به علامتها خواهم كشتن كه جهانيان عبرت گيرند . شاه گفت : « تو دانى در حال او را بيفكند و هردو چشم او به كارد برآورد ، و همه دندانهاى وى بشكست به سنگ ، و او را به دست سرخ‌ورد ، داد و گفت او را نگاه دار كه من با او كار دارم . . . »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 496 به بعد .