عمال حامد ، « ابتدا تازيانهاش زده ، سپس دست و پايش را بريدند . آنگاه به دارش آويختند . در حالى كه هنوز زنده بود ، دوست و دشمن به سوى وى مىشتافتند تا از او پرسشى كنند . . . از بريدن سر حلاج چنانكه رسم بود ، تا هنگام شب از جانب خليفه دستورى نرسيده و به فردا موكول شد ، تا وزير هنگام قرائت حكم حاضر باشد ، براى راضى ساختن خليفه به قتل حلاج ، حامد در حضور خليفه گفته بود : « او را بكش اگر از اين كار تو را زيانى رسد ، مرا بكش . » . . . سر بريدهى حلاج فروافتاد ، تنش را به نفت آغشته كردند و آتش زدند ، خاكسترش را از فراز منارهاى در دجله ريختند » ( 26 ماه مارس 922 ميلادى نزديك نوروز سال 310 هجرى شمسى ) .
بعدها حاضران در آن ميدان روايت كردند كه هنگام مثله كردن و شكنجه دادن منصور سخنانى بر زبان او جارى شد كه ديگركس نگفته و نشنيده بود :
« خدايا اگر دوست مىدارى آن را كه به تو آزار رساند ، چگونه دوست نخواهى داشت آن را كه در راه تو آزار بيند . » چنانكه گفتيم ، حلاج دوستان و نيكخواهان بسيار داشت . يكى از آنها « شبلى » صوفى نامدار بود كه در روز شهادت و مثله شدن او با دلى پريشان و جگرى سوخته به ديدارش شتافت و در ميان آن گروه كه حلاج را سنگباران مىكردند درآمد . مىگويند شبلى در آن هنگام شاخه گلى به طرف منصور حلاج انداخته است .
اين كار شبلى نمايشگر مهر و صفاى برادرانهء اوست . گويى به منصور حلاج چنين مىگفت :
« آفرين بر تو كه در راه سربازى صوفيانه از من دلاورتر و نيكبختترى . البته شبلى سر آن نداشت كه با منصور حلاج يك جا بميرد ، بلكه آرزو مىكرد كه بداند حال منصور حلاج پس از مرگ چگونه خواهد بود . شبلى پس از مرگ حلاج ، براى كشف راز جانبازى عاشقانه او به انديشه پرداخت ، و به مريدان راه تصوف گفت : شهادت منصور حلاج گوهرى است كه دست يافتن به آن به آسانى ممكن نيست ، بايد آن را گرامى داشت و در سينه نهفت ، نه آنكه به نام زاد و توشهء جاودانگى به هركس و ناكسش تسليم كرد . » « 1 »
بعضى از وابستگان دستگاه خلافت كه به منصور حلاج ارادت داشتند ، بدون آنكه از غضب خليفه بيمى به خود راه دهند ، او را مرد خدا ناميدند و در مرگ او سوگوارى كردند . حتى در ميان فقهاى آن عصر ابن سريح اولين محاكمهء حلاج را از اعتبار انداخت . وى عدم صلاحيت محاكم شرعى را دليل آورد و گفت درك شوريدگى صوفيانه ، و الهام غيبى ، از دسترس قاضيان كه به امور روحى و باطنى كارى ندارند ، به دور است . اين حكم در مدرسهء وقف « و علج » بغداد درس داده شد و بىكموكاست از استاد به شاگرد انتقال يافت و مورد قبول مكتب شافعى قرار گرفت . در ميان خداوندان تصوف بيش از همه شيخ عطار در تذكرة الاولياء از او به نيكى ياد كرده وى را شير بيشهء تحقيق شمرده است . » « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 49 به بعد .
( 2 ) . همان ، ص 70 .