اطرافيان و شعرا و هنرمندان مىدادند حاصل كار و نتيجهء سعى و تلاش آنها نبود ، بلكه آنها اين پولها را از مردم يا از بيت المال مىربودند و در راه هوا و هوس خود خرج مىكردند ، كسانى كه از اين خوان يغما بهرهمند مىشدند زبان به مدح برمكيان مىگشودند و زبان ديدگان و غارتشدگان نفرين مىكردند و دشنام مىدادند . » « 1 »
اختفاى يك مجرم سياسى :
در همان ايامى كه ابراهيم بن مهدى تحت تعقيب سياسى مأمون بود ، « هرروز به منزلى و هرشب جايى به سر مىبردم و مأمون وعده كرده بود كه هركه ابراهيم را بياورد ، صد هزار درهم به وى دهد . و به اين سبب مضطرب الحال زندگى مىكردم و در آن اوقات . . . از زاويهء اختفا بيرون آمده خواستم كه نهانخانهء ديگر پيدا كنم و حال آنكه در هيئت خود تغيير داده بودم تا در بادى النظر كسى مرا نشناسد . . . تا در كوچهء دربسته دررفتم . . . مردى ديدم . . . گفتم كه مرا لحظهاى در منزل خود جاى مىدهى ؟ گفت بلى به اين خانه درآى . و چون به قول او عمل نمودم ، در خانه را از بيرون بست و ناپيدا شد . با خود گفتم كه از آنچه مىترسيدم پيش آمد و همين لحظه عوانان و عسسان خواهد آورد تا مرا گرفته نزد مأمون برند . و در اين انديشه بودم كه صاحب بيت پديد آمد و مقدارى نان و گوشت و يك كوزه و كاسهء نو و فرش پاكيزه همراه آورد و عذرخواهى نمود . گفت كه من مردى حجامم و با خود انديشيدم كه شايد تو را از اشياء معمولهء من تنفرى پيدا شود و بنابراين زمانى از خدمت تخلف كرده به خريدن اين چيزها مشغول شدم . ابراهيم گويد برخاستم و به جهت خود آشى لذيذ پختم و چون از طعام خوردن فارغ شدم ، گفت ميل دارى قدرى شراب حاضر سازم و در خدمت تو به عيش و سرور به شب رسانم ؟ گفتم اختيار با توست ، چون هركدام سه جام خورديم ، عودى بيرون آورد ، گفت هرچند گستاخى مىكنم ، اما پاس خاطر من بر تو واجب است ، هيچ توانى كه بنده خود را با سماع غنا و سرود محظوظ كنى ؟
گفتم تو را از كجا معلوم شد كه من ازين فن مدخل مىنمايم ، جواب داد تو معروفتر از آنى كه به تعريف احتياج داشته باشى . ابراهيم بن مهدى تويى كه مأمون قبول كرده است كه هركس از تو نشانى دهد صد هزار درهم به وى بخشد . ابراهيم گفت چون اين سخن از حجام شنيدم ، عود بر كنار نهادم و خواستم به سرود گفتن اشتغال كنم گفت ملتمس آنست كه من تمنا كنم . . . از وى پرسيدم كه اين اصوات از كه آموختى ؟ گفت مدتى ملازم اسحق بن ابراهيم بودهام . . . چون شب شد و عزم آن نمودم كه از منزل حجام به جاى ديگر روم ، خريطه پر از دينار پيش او نهادم . . . گفت عجب حالتى مشاهده مىكنم ، من مىخواهم كه آنچه دارم پيشكش تو كنم . . . فلسى برنگرفت و مرا به موضعى برد كه در آنجا پنهان گشتم تا خداى تعالى فرج داد . » « 2 »
گاه مجرمين سياسى براى نجات از دست عسسان تغيير وضع و لباس مىدادند و به كسوت
هامش
( 1 ) . جهشيارى ، كتاب الوزراء و الكتاب ، ترجمهء ابو الفضل طباطبايى ، ص 317 .
( 2 ) . روضة الصفا ، ج 3 ، ص 460 .