است » « 1 » ( مستصفى ، ص 297 ، به بعد ) غزالى بر خلاف امام مالك به طور مطلق با قتل بدعتگزاران و طاغيان و زنديقان موافق نيست وى با احترامى كه هميشه براى زندگى بشر قايل است « . . . مجازات قتل را فقط براى كسى كه مرتكب قتل ديگرى شده باشد صحيح مىداند و مىگويد اگر آشوبگران موجب قتلى نشده باشند مجازات آنان حبس موبد است . »
و سعدى با ديدى وسيع و عارفانه بر آن است كه جهاندارى ارزش اين ندارد كه قطرهاى خون بر زمين فروريزد :
به مردى كه ملك سراسر زمين * نيرزد كه يك قطره خون بر زمين
بيهقى مىنويسد : « . . . امير فرمود كه قصاص بايد كرد ، مهتر سراى گفت زندگى خداوند دراز باد ، دريغ باشد اينچنين رويى زير خاك گران . امير گفت : او را هزار چوب بزنند و خصى كرد . اگر بميرد قصاص كرده باشد . . . بزيست و به آب خود ( يعنى آبروى خود ) بازآمد و در خادمى هزار بار نيكو از آن شد و زيباتر . . . »
در هفتپيكر نظامى ضمن توصيف خشم گرفتن بهرام بر وزيرى ستمكار ، پروندهسازيها و مظالم آن روزگار ، به خوبى تشريح شده است . نظامى در اين منظومه نشان مىدهد كه زورمندان آن دوران اگر بر كسى خشم مىگرفتند ، مىتوانستند به اسامى و عناوين گوناگون مردم را اسير و زندانى كنند . چنانكه در يك مورد ، وزير آزمندى پس از تعدى به اموال مردم ، به يكى از معترضين كه در مقام دادخواهى بود ، چنين مىگويد :
چون برانگيختم خروش و نفير * زان خيانت مرا گرفت وزير
كو هواخواه دشمنان بوده است * تو چنينى و او چنان بوده است
غوريى تند را اشارت كرد * تا مرا نيز خانه غارت كرد
بند بر پاى من نهاد و به زور * كرد بر من سراى را چون گور
آن برادر به جور جان بوده * وين برادر به دست و پا مرده
در مورد ديگرى وزير طماع كه چشم بر باغ مردى دوخته بود ، چون وى از فروش باغ خوددارى كرد بر او تهمتى بست و مدت دو سال زندانيش نمود . در مورد سوم نظامى نشان مىدهد كه چگونه زورمندان به بازرگانان ستم مىكردند ، و چون تاجرى بهاى مرواريد خود را مطالبه كرد ، به جاى « عقد مرواريد » دست و پاى او را در بند نهاد .
عوض عقد من كه برد از دست * دست و پايم به عقدهها دربست !
سپس نظامى از ستمگرى وزير نسبت به مطربى كه دلباختهء زنى بود سخن مىگويد و نشان مىدهد كه چگونه زن دلبند او را از كفش مىربايد و چون زبان به شكايت مىگشايد ، چهار سال او را زندانى مىكند . در منظومهء ديگر ، نظامى آشكار مىكند كه چون حكمران منطقهاى به وزير
هامش
( 1 ) . سياست غزالى ، ترجمهء مهدى مظفرى ، ص 238 به بعد .