از من همى هراسند آنان كه سالها * زيشان همى هراسد در كار جنگوان
مسعود سعد در ايام شباب چندى به كارهاى ديوانى اشتغال داشت و كمابيش در فعاليتهاى سياسى شركت مىجست و شايد به همين علت مورد بخل و حسد رقيبان قرار گرفت و به دست پادشاهان غزنوى هند به زندان افتاد . ولى خاقانى مردى آزاده بود و به احتمال قوى در اثر سعايت بدخواهان تنگنظر مورد بىمهرى پادشاهان شيروان قرار گرفته و به حبس و بند گرفتار آمده است . اينك نمونهاى از حبسيات او را كه نمودار طرز كيفر بزهكاران در آن عهد است در اينجا نقل مىكنيم :
نفسى در ميان ميانجى بود * آن ميانجى هم از ميان برخاست
. . . پاى من زير كوه آهن بود * كوه بر پاى ، چون توان برخاست ؟
سوزش من چو ماهى از تابه * زين دوبار نهنگسان برخاست
ساقم آهن بخورد و از كعبم * سيل خونين به ناوران برخاست
بلكه آهن ز آه من بگداخت * ز آهن آواز الامان برخاست
سگ ديوانه پاسبانم شد * خوابم از چشم سيل ران برخاست
غصه بر هردلى كه كار كند * آب چشم آتشين نثار كند
. . . برد و پايم فلك دو آهن را * حلقهها چون دهان مار كند
اين دهنهاى تنگ بىدندان * برد و ساق من آن شعار كند
سگ ديوانه شد مگر آهن * كه همه ساق من آن فگار كند
خاقانى از شعراى قرن ششم هجرى ضمن شكايت از حبس و بند از عز الدوله قيصر براى رهايى خود از زندان استمداد مىجويد ، اينك قسمتى از قصيدهء ترسائيهء او را نقل مىكنيم :
فلك كژروتر است از خطر ترسا * مرا دارد مسلسل راهبآسا
. . . تنم چون رشتهء مردم دوتايست * دلم چون سوزن عيسى است يكتا
من اينجا پاىبند رشته ماندم * چو عيسى پاىبند سوزن آنجا
لباس راهبان پوشيده روزم * چو راهب زان برآرم هرشب آوا
. . . شده است ز آه دريا جوشش من * تيممگاه عيسى قعر دريا
به من نامشفقند آباء علوى * چو عيسى زان ابا كردم ز آبا
گر آن كيخسرو ايران و تور است * چرا بيژن شد اندر چاه يلدا ؟
. . . برآرم زين دل چون خان زنبور * چو زنبوران خونآلود ، غوغا !
زبان روغنيم زاتش آه * بسوزد چون دل قنديل ترسا
چو قنديلم برآويزند و سوزند * سه زنجيرم نهادستند اعدا
چو مريم سرفكنده زيرم از طعن * سرشكم چون دم عيسى ، مصفى