بىمحاق و كسوف بادى زانك * شب مرا ماه و روز خورشيدى
تارى از موى من سفيد نبود * چون به زندان فلك مرا بنشاند
ماندم اندر بلا و غم چندان * كه يكى موى من سياه نماند
مسعود سعد به فحواى اين شعر ، آثار خود را در زندان روى خاكستر و با انگشت مىنوشته است :
نبشتستنى را خاكستر است دفتر من * چو خامه نقش وى انگشت مىكند پيدا
در حصار مرنج در وصف حال خود مىگويد :
اكنون در اين مرنجم در سمج بسته در * در بند خود نشسته چو بر بيضه ماكيان
رفتن مرا ز بند به زانوست يا به دست * خفتن چو حلقههاى نگون است يا سنان
سكباجم آرزو كند و نيست آتشى * جز چهرهاى به زردى مانند زعفران
در هيچوقت بىشفقت نيست كوتوال * هرشب كند زيادت بر من دو پاسبان
تيغ تيز است بر دل و جگرم * غم و تيمار دختر و پسرم
و از نرفتن به حمام و آلودگى خود نيز شكايت مىكند :
گرمابه سه داشتم به لوهور * وين نزد همه كسى عيان است
امروز سه سال شد كه مويم * مانندهء موى كافران است
بر تارك و گوش و گردن من * گويى نمد تر گران است
از رنج دل اندكى بگفتم * باقى همه در دلم نهان است
در اشعار زير مسعود سعد از حبسهاى گوناگون خود و مراقبت دايمى نگهبانان شكايت مىكند :
هفت سالم بسود سود و دهك * پس از آنم سه سال قلعهء ناى
بند بر پاى من چو مار دو سر * من بر او مانده همچو مارافساى
ناخن از رنج حبس روى خراش * ديده از درد بند خونپالاى
مقصور شد مصالح كار جهانيان * بر حبس و بند اين تن رنجور ناتوان
در هرحبس و بند نيز ندارندم استوار * تا گرد من نباشد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بر بام سجن من * با يكدگر دمادم گويند هرزمان
خيزيد بنگريد مبادا بجادويى * او از شكاف روزن پرد بر آسمان
هان برجهيد زود كه حيلتگرىست اين * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان