داشت يكى بند گران ساخته * زاهن و فولاد بپرداخته
كرد مرا بسته بدان بند پاى * سر مكش از خواهش كيهان خداى
آن دگران را همه آزاد كرد * چرخ فلك بين كه چه بيداد كرد !
من شده بس بسته بند گران * راست چو كاوس به مازندران
بار غمى بر دل و بر پاى بند * با همه غم همنفسم تا به چند ؟
جان من از صحبتشان در غريو * بلعجبى چند ، نه مردم نه ديو !
ده تن از اين قوم نگهبان من * واى بر اين حال پريشان من !
و نيز از اشعارى كه خاقانى شروانى در زندان سروده است ، مىتوان به وضع دلخراش زندانيان پى برد .
رفتار بساسيرى با رئيس الرؤسا
چون رئيس الرؤسا ابو القاسم بن مسلمة در نيمه اول قرن پنجم هجرى در جريان مبارزاتى كه بين خليفه بغداد و اسماعيليان وجود داشت به دست بساسيرى افتاد ، وى با بيانى سرزنشآميز او را « مهلك الامم و مخرب البلاد » خواند ، ولى رئيس الرؤسا از او طلب بخشايش كرد .
« بساسيرى گفت : تو صاحبقلمى و اهل دين و عدالت چون مالك شدى . . . خانههاى مرا سوختى و اموال مرا غارت كردى و حرم مرا به برده گرفتى . من چگونه عفو كنم كه مردى لشكرىام و صاحب شمشير ! پس بفرمود تا رئيس الرؤسا را به انواع ، عذاب كردند و جامههاى خلق ( يعنى كهنه ) در او پوشانيدند در شتر نشاندند و پوست گاوى در او دوختند ، چنان كه شاخهاى گاو بر سر او بود ، و بعد از اينهمه خلاف ، دو قلاب آهنين در حلقش انداختند و صلب كردند تا بمرد . » « 1 »
بيهقى ضمن توصيف جنگ با آل بويه مىنويسد : « . . . بسيار بزدند و اسير گرفتند . . . ديگر روز حسن گفت تا اسيران و سرها را بياوردند ، هشت هزار و هشتصد و اند سر و يك هزار و دويست و اند تن اسير بودند . مثال داد تا بر آن راه كه آن مخاديل آمده بودند سهپايهها برزدند و سرها را بر آن بنهادند و صد و بيست دار بزدند و از آن اسيران و مفسدان كه قويتر بودند بر دار كردند و حشمتى سخت بزرگ افتاد و باقى اسيران را رها كردند و گفتند برويد و آنچه ديديد بازگوييد . . . » « 2 »
براى آشنايى بيشتر با وضع زندان و زندانيان در قرون وسطا مطالعه حبسيات مسعود سعد و ديگران خالى از فايده نيست :
فلك كژروتر است از خط ترسا * مرا در بند دارد راهبآسا
تنم چون رشتهء مردم دوتايست * دلم چون سوزن علياست يكتا
من اينجا پاىبند رشته ماندم * چو عيسى پاىبند سوزن آنجا
هامش
( 1 ) . تجارب الامم ، ص 255 .
( 2 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 47 .