تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1282

مساهمون:

ص١٢٨٢
« كالنجر » زندانى مىشود ، از طرز رفتار مأمورين با او اطلاع كافى نداريم . آنچه مسلم است مسعود پس از مرگ پدر او را با اصرار و احترام فراوان بار ديگر به مسند وزارت مىنشاند . در اين موقع فرخى شاعر متملق دربارى در وصف او چنين مىگويد :
بودن تو به حصار اندر جاه تو نبود * آن نه جاهىست كه تا حشر پذيرد نقصان شرف و قيمت و قدر تو به فضل و هنرست * نه به ديدار و به دينار و به سود و به زيان هربزرگى كه به فضل و به هنر گشت بزرگ * نشود خرد به بد گفتن به همان و فلان گرچه بسيار بماند به نيام اندر تيغ * نشود كند و نگردد هنر تيغ نهان ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ * نشود تيره و افروخته باشد به ميان شير هم شير بود گرچه به زنجير بود * نبرد بند و قلاده شرف شير ژيان باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود * شرف بازى از باز فكندن نتوان
در آن دوره كيفرها با جرايم چندان تناسب و همآهنگى نداشت و گاه ممكن بود شخصى به جرمى كوچك در اثر تحريك غضب شاه يا عمال او به كيفر مرگ محكوم گردد . ظاهرا خفيفترين كيفرها چوب زدن و زندانى كردن مجرمين بود . از جزئيات وضع زندانها و طرز رفتار مأمورين با آنها اطلاعات زيادى نداريم . آنچه مسلم است زندگى آنها به دستور كوتوال تحت مراقبت پاسبانان قرار مىگرفت . معمولا اميران و وزيران بزرگ را در قلعه‌يى بازداشت مىكردند و تحت نظر مىگرفتند . در تاريخ بيهقى مىخوانيم كه سلطان مسعود پس از آنكه كليه جواهرات و نقدينه و جامه‌هاى امير محمد و بستگان او را بگرفت ، بر آن شد كه برادر را ، به قلعه منديش منتقل كند ، بيهقى مىنويسد : « امير جلال الدوله محمد چون اين بشنيد بگريست و دانست كه كار چيست ، اگر خواست و اگر نخواست او را تنها از قلعه فرود آوردند و غريو از خانگيان او برآمد ، امير رضى إله عنه چون به زير آمد آواز داد كه حاجب را بگوى كه فرمان چنان است كه او را تنها برند ؟ حاجب گفت نه ، كه همه قوم با وى خواهند رفت و فرزندان بجمله آماده‌اند . . . امير را براندند و سوارى سيصد و كوتوال قلعهء كوهتيز با پياده‌يى سيصد تمام سلاح با او ، و نشاندند حرمها را در عماريها و حاشيت را بر استران و خران ، و بسيار نامرد مىرفت در معنى تفتيش و زشت گفتندى و نه جاى آن بود ، كه علىاىحال فرزند محمود بود . . . » « 1 »

وضع عمومى زندانيان

به خوراك و پوشاك و نظافت زندانيان توجهى نداشتند و غالبا براى جلوگيرى از فرار ، پاى آنان را در زنجيرى مىبستند . ربيعى پوشنجى از وضع نامساعد خود در زندان شكايت مىكند و مىگويد :
شاه جهان خسرو روى زمين * وارث جمشيد ملك فخر دين
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 83 .