تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1279

مساهمون:

ص١٢٧٩
بياوردند ، نگاه كرد آن مرد را بديد ايستاده و هردو آفتابه به دست گرفته ، گفت : « آه سوختم و دانست كه هرچه با او گفت و نمود براى اين دو آفتابه بود . » پس عضد الدوله فرمان مىدهد كه تمام دارايى او را به نفع خزانه ضبط كنند . » « 1 »

قاضى طماع :

روزى شخصى نزد سلطان محمود آمد و گفت : « دو هزار دينار سربسته و مهر نهاده به نزد يك قاضى امانت گذاشتم و در مراجعت امانت را از قاضى خواستم به من داد . چون به خانه برگشتم و كيسه را گشودم ، در آن مس بود . به قاضى رجوع كردم ، گفت : « سربسته و مهر نهاده به من سپردى همچنان به تو بازدادم ، اكنون چه مىگويى . » آن شخص به سلطان محمود شكايت كرد ، سلطان محمود مدتى فكر كرد و جامه‌اى را پاره كرد و به شكار رفت . فراش خاص او كه جامه را پاره ديد ، نگران شد . رفوگر زبردستى طلب كرد و آن را به صورت نخستين بازگردانيد . محمود در مراجعت آن جامه را درست يافت . از فراش پرسيد ، معلوم شد كه وى از بيم سلطان بدين كار دست زده . سلطان ، رفوگر را كه در آن شهر بىنظير بود ، فراخواند و پرسيد : « هيچ كيسه در اين مدت رفو كرده‌اى ؟ » گفت : « كيسهء قاضى رفو كرده‌ام . » گفت : « اگر آن كيسه ببينى مىشناسى ؟ » گفت : « آرى ! » سلطان آن كيسه به دو نمود ، گفت : « همين كيسه است كه من رفو كرده‌ام . . . » قاضى را حاضر آوردند و كيسهء رفو كرده به دو نمودند . . . قاضى خجل شد . . . بفرمود تا قاضى را نگونسار بياويختند تا 50 هزار دينار بداد ، آن‌گاه فرود آوردند . » « 2 »

ميگسارى قاضى جمال الدين مصرى :

« الملك المعظم چون شنيده بود كه قاضى جمال الدين مصرى ، قاضى القضات دمشق به شرابخوارى روى كرده ، بر آن شد كه به چشم خويش حقيقت امر را ببيند و يقين حاصل كند . پس هنگامى كه در مجلس شراب نشسته بود ، قاضى را نزد خود خواند ، و قاضى به زودى در مجلس حضور يافت . ملك جامى لبريز از شراب پيمود ، اما قاضى جمال الدين از جاى برخاست و به خانهء خويش بازگشت و پس از زمانى غيبت دوباره به مجلس ملك آمد در حالى كه البسهء خاص مقام قضا يعنى طرح بقيار ، و فوقانيه را از تن بيرون كرده و قبا و منديل و عمامه‌اى سبك پوشيده بود و اين‌چنين در كسوت نديمان مجلس طرب ، به حضور الملك المعظم رفت ، زمين را بوسه داد و جام شراب را از دست ملك برگرفت و نوشيد و چنان سرخوش و سبك‌روح ، رسم باده‌گسارى به جاى آورد كه امير به وجد آمد ، و آن‌گاه از غيبت خود چنين عذر خواست كه شايسته نبود در كسوت قضا خود را تسليم چنين سرگرميها سازد . ملك المعظم از سخنان او مسرور گرديد ، ولى با وجود اين در پايان مجلس كه از مستى به خويش آمد ، به يقين دانست كه با آنچه ديده است ديگر نمىتوان منصب قاضى القضاتى را به
هامش
( 1 ) . خواجه نظام الملك ، سياستنامه ، پيشين ، ص 94 به بعد ( به اختصار ) . ( 2 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 670 .