تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1278

مساهمون:

ص١٢٧٨
برگرفت بنوشت بسم اللّه الرحمن الرحيم ، ايها القاضى بقم قد عزلناك فقم ، فضلا دانند و بلغا شناسند كه اين كلمات در باب ايجاز و فصاحت چه مرتبه دارد . » « 1 » خواجه نظام الملك در كتاب خود از خيانت و سوءنيت قاضى القضات بغداد سخن مىگويد و مىنويسد كه : « شخصى كه قصد سفر داشت ، تمام مايملك خود را فروخت و قسمت اعظم وجه آن را در دو آفتابه مسين كرد و نزد قاضى القضات به امانت سپرد و او قبول كرد . پس از ده سال كه از سفر بازگشت دوباره ماجراى خود را با قاضى در ميان نهاد و از او پولهاى خود را مطالبه كرد . ولى قاضى تجاهل كرد و سرانجام گفت اگر در مطالبهء خود اصرار بورزى بر ديوانگى تو حكم كنم تا در تيمارستان زندانى شوى . مرد چون اين سخن بشنيد ، سخت ناراحت شد تا يكى از منهيان و جاسوسان عضد الدوله از جريان باخبر شد و موضوع را به اطلاع شاه رسانيد . شاه گفت « . . . اگر در دار الملك من اين رود از مردى پير و عالم ، بنگر از قاضيان جوان متهور چه خيانت رود . و در ابتدا اين قاضى مردى بود درويش ، صاحب عيال و آن قدرت مشاهره ( يعنى مواجب ) كه فرموده‌ايم چندان است كه كفاف او باشد . امروز او را در بغداد و نواحى چندان ضياع و عقار و باغ و بستان و سرا و مستغل و تجمل هست كه آن را حدى نيست و اين‌همه نعمت از آن‌قدر مشاهره نتوان يافت پس درست كه از مال مسلمانان است . » سپس عضد الدوله براى جلوگيرى از انكار قاضى او را محرمانه نزد خود مىخواند و مىگويد كه « . . . در همهء مملكت از تو پارساتر و باورع‌تر و بىطمع‌تر . . . مردى نيست مىخواهم كه دوبار هزار هزار دينار زر نقد و جواهر به وديعت پيش تو بنهم ، چنان‌كه تو دانى و من و خداى تعالى تا اگر پيش‌آمد ناگوارى روى داد اين وجوه در مصلحت فرزندان من خرج شود . » چندى پس از اين جريان ، شاه آن مرد بيچاره را نزد خود فراخوانده به او مىگويد برو و به قاضى القضات بگو كه « . . . مدتى صبر كردم و حرمت تو نگاه داشتم . . . همه شهر دانند كه مرا و پدر مرا چه حال بود . . . اگر زر من بدهى فبها ، و الا هم‌اكنون نزد عضد الدوله روم از تو تظلم كنم و بىحرمتى به سر تو آرم كه جهانيان عبرت گيرند . » قاضى پس از شنيدن اين سخنان ، با خود گفت اگر مال اين مرد ندهم و او از من نزد سلطان شكايت كند ، بيم آن است كه او از من مشكوك شود و آن‌همه مال و جواهر به من نسپارد . ناچار قاضى با لطف و محبت فراوان هردو آفتابه به او تسليم كرد ، و آن مرد به كمك دو مرد حمال آفتابه‌هاى زر را نزد عضد الدوله برد . عضد الدوله چون آفتابه‌هاى زر بديد ، بخنديد و گفت : « الحمد للّه كه تو به حق خود رسيدى و خيانت قاضى ظاهر شد . . . » پس حاجب بزرگ را بفرمود كه برو و قاضى را سر و پا برهنه و دستار در گردن كن پيش من آر . حاجب رفت و قاضى را همچنان آورد كه فرموده بود . چون قاضى را
هامش
( 1 ) . نظامى عروضى ، چهار مقاله ، به اهتمام قزوينى ، پيشين ، ص 18 .