تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1276

مساهمون:

ص١٢٧٦
حميدى حكايت شيرينى نوشته كه بسيارى از اسرار اجتماعى آن ايام را فاش مىكند ، و وضع زندانها و طرز رفتار مأمورين انتظامى آن دوران را تا حدى نشان مىدهد . موضوع حكايت اين است كه شخصى با دوستان و آشنايان خود هرشب در مجلس عيش و سور شركت مىكرد تا شبى پيرمرد مجرب و دانشمندى را به مجلس خود دعوت مىكنند . پير از قبول دعوت آنان سر باز مىزند و مىگويد : « از جگر خود كباب كردن ، بهتر كه از كاس مردمان شراب خوردن . » هرچه جوانان اصرار كردند پير دعوت آنان را نپذيرفت و سرانجام علت امتناع خود را بيان نمود و گفت كه در ايام جوانى به شهر نيشابور رسيدم و چون قصد توقف چندروزه داشتم ، با بزازى طرح دوستى ريختم و با او از هردرى سخن مىگفتم تا شبى بزاز مرا به منزل خود دعوت كرد . پس از طى راهى دراز به منزل او رسيدم ، پس از ساعتى ، بزاز نزد من آمد و گفت : « بدان و آگاه باش كه اين سراى كه مىبينى در عهد قديم زندانى عظيم بوده است ، هنوز در زير اين خاك هزار سر بىباك و شخص ناپاكست و من . . . ورثهء صاحب‌دار را بر سر دار برده‌ام . . . و اين بدان مىگويم كه تا نصيحت بپذيرى و پند گيرى و بدانى كه كسب مال بىغصب و و بال نتوان كرد و شربت صاف از گزاف نتوان خورد . . . بعد از آن‌كه سراى بدين وجه به دست آوردم . . . امانات فقرا ودايع ضعفا بر اين در و دكان و صحن و ايوان به كار بردم . . . بدان‌كه اين تشت را در بازار دمشق به هزار عشق خريده‌ام . . . و اين دستار كه پرستار در گردن دارد در . . . طبرستان بخريدم . . . » چون ميزبان از پى ترتيب خوان رفت ، گفتم : « . . . الفرار من ما لا يطاق من سنن المرسلين . . . دست بر در نهادم و بند سينه بگشادم . . . و تن به قضا و قدر دادم و راه راست بگرفتم و به تك مىرفتم . . . بزاز چون دريافت . . . بر اثر من مىشتافت . . . من چون صيد دام‌گسسته و مرغ از قفس جسته ، همگى همت در دويدن . . . مصروف داشته تا بدان كشيد . . . كه فوجى از عسس از پيش و پس به من رسيدند و به زخم چوبم گريان كردند . . . سر و پا برهنه در زندان شحنه كردند و به دست جلادم سپردند . . . تا دو ماه در آنجا زندان ، با دزدان و رندان بماندم هيچ دوست از حال من آگاه و كسى را به سوى من راه نه ، تا روزى بهر دفع بينوايى ، به اسم گدايى مرا به در زندان آوردند . . . كنده بر پاى و خرقه‌اى دربر و كلاه ژنده‌اى در سر ، نمد بر پشت و كاسه در مشت بر شارع اعظم ايستادم و كاسه دريوزه بر دست نهادم . اتفاق را همشهريى به من رسيد و تيز تيز در من نگريد ، چون چشم دوم باز بينداخت ، مرا بشناخت و به چشم عبرت در من نگريست و بر احوال من زار بگريست ، پنداشت كه شورى يا فسادى انگيخته‌ام و يا خونى به ناحق ريخته‌ام . چون صورت حال بشنيد ، برفت و خبر به ديگر ياران برد . . . تا سخن را با والى گفتند و مثالى از امير عسس به وكيل حرس آوردند و مرا بعد از دو ماه از زندان بيرون كردند . . . » آن شب تا روز اين حديث در پيش افكنده بوديم و چون شمع ، گاه در گريه و گاه در خنده بوديم ، پير با صبح نخستين همعنان شد و چون شب گذشته از ديده‌ها نهان .
از بعد آن ندانم چرخش كجا كشيد * با واقعات حادثه كارش كجا كشيد . . .