« . . . مردى بود به نشابور كه وى را ابو القاسم رازى گفتندى ، و اين بو القاسم كنيزك بپروردى و نزديك امير نصر آوردى و با صله بازگشتى ، و چند كنيزك آورده بود . وقتى امير نصر ، بو القاسم را دستار داد و در اين باب عنايت نامه نبشت نشابوريان وى را تهنيت كردند و نامه بياورد به مظالم برخواندند . از پدرم شنودم كه قاضى بوالهيثم پوشيده گفت ، و وى مردى مزّاح بود : « اى ابو القاسم ياد دار كه قوادى به از قاضيگرى است . » قولو الحق و لو على انفسكم .
اكنون بعد از قريب هزار سال بايد به ابو الفضل بيهقى آفرين گفت كه در تاريخ پرارج خود به وقايع روزمره اجتماعى آن دوران توجه كرده و با ذكر سخنان پرمغز بولانى و فرزند شجاعش نشان داده است كه از ديرباز در ايرانزمين ، مردان روشندل و حقيقتبينى بودند كه به چپاولها و غارتگريهايى كه به نام « غزو » و به عنوان گسترش دين صورت مىگرفت به ديدهء نفرت و انزجار مىنگريستند ، و پولهايى را كه از اين راههاى وحشيانه تحصيل مىشد ، نهتنها حلال نمىدانستند ، بلكه از پليدترين مالها به حساب مىآوردند . و مانند فردوسى پاكزاد به « زيان كسان از پى سود خويش » راضى نبودند و لشكركشيهاى محمود و استادان عرب او را به ممالك همجوار جز غارتگرى و تجاوز صريح به حقوق مردم به چيزى ديگرى توجيه و تفسير نمىكردند . آفرين و هزار آفرين بر اين مردان واقعبين و حقيقتگو .
رفتار محمود با ابو ريحان : نظامى عروضى در چهار مقالهء خود نمونهاى از اعمال بوالهوسانه و دور از منطق شهرياران مستبد را نشان مىدهد : « محمود غزنوى روزى در قصر خود نشسته بود ، خطاب به ابو ريحان بيرونى گفت : « من از كداميك از اين چهار در بيرون خواهم رفت ، حساب كن و بر پارهكاغذ بنويس . »
ابو ريحان به كمك اسطرلاب حساب كرد و بر پارهكاغذ بنوشت ، سپس محمود فرمان داد كه تيشه و بيل آوردند و در پنجمى كندند و از آن در بيرون شد ، سپس كاغذ ابو ريحان آوردند ، نوشته بود : « از اين چهار بيرون نشود به ديوار مشرق درى كنند و از آن در بيرون شود . . . »
محمود سخت عصبانى شد و فرمان داد او را از بام به زمين اندازند . اتفاقا بيرونى به دامى افتاد و آهسته به زمين فرود آمد ، پس از چندى محمود از كرده پشيمان شد ، خواجه حسين ميمندى ابو ريحان را نزد محمود برد ، گفت : « اگر هيچچيز به تو پوشيده نيست ، چرا به اين حال واقف نبودى . » ابو ريحان طالع تحويل خود بيرون آورد ، در آنجا از اين ماجرا خبر داده بود ، محمود باز در غضب شد و مدت 6 ماه او را زندانى كرد .
پس از آنكه سلطان محمود اجازهء آزادى او را داد ، به وزير خود گفت : « پادشاهان چون كودك خردسال باشند سخن بر وفق رأى ايشان بايد گفت . » و به ابو ريحان بيرونى گفت : « يا بوريحان اگر خواهى كه از من برخوردار باشى سخن بر مراد من گوى نه بر سلطنت علم خويش . » اين حكايت راست يا دروغ ، نمودارى است از استبداد مطلق برخى از سلاطين گذشته .
فقدان امنيت اجتماعى :
قاضى حميد الدين ( متوفى به سال 559 هجرى ) در كتاب مقامات