تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1273

مساهمون:

ص١٢٧٣
علم جامه ، جمله قصهء داد * وندر او كرده غصهء خود ياد كاغذين‌جامه به خوناب بشويم كه فلك * رهنمونيم به پاى علم داد نكرد « 1 »
گاه به قصد دادخواهى گل يا كاه به سر مىريختند و در مواردى كه موضوع قتل در ميان بود ، پيراهن مقتول را بر سر چوب مىآويختند . « 2 »

اعتراض عمومى :

گاه مظلومين و دادخواهان بانگ اعتراضشان بلند مىشد : « ناگاه جمعى از دادخواهان فرياد و نفير به كرهء اثير رسانيدند . » ( انوار سهيلى ) . غير از دادرسيهايى كه از طرف امرا و سلاطين صورت مىگرفت و پايه و مبناى قضايى و سازمانى نداشت ، چنان‌كه قبلا به تفصيل گفتيم عده‌اى از طرف شاه يا قاضى القضات وقت در شهرستانهاى مهم به كمك معاونين و كارمندان خود با توجه به موازين شرعى و قوانين فقه اسلامى به رسيدگى و حل‌وفصل دعاوى مشغول بودند . از حدود قدرت و اختيارات آنان چنان كه قبلا گفتيم در كتاب التوسل بغدادى و ديگر منابع به تفصيل ياد شده است . در آن دوره نيز ، بازار رشوه و حق‌كشى رواج داشت . با اين حال قضات پاكدامن و شريفى بودند كه با نهايت دقت و احتياط به دعاوى رسيدگى و اظهارنظر مىكردند . در مواردى كه دزدى و رشوه‌گيرى قاضى از حد مىگذشت ، شاه يا فرمانرواى محل ، اموال او را به نفع خود مصادره مىكردند و وى را از مقام قضا عزل مىنمودند . غير از قضات چنان‌كه اشاره شد ، شخص شاه ، حكام ، و سران سپاه نيز به اختلافات رسيدگى و برحسب ميل و تشخيص خود اظهارنظر مىكردند .

ارزش و شخصيت قضات

در دوران بعد از اسلام نيز قضات و داوران از دو حال بيرون نبودند ، بعضى حامى حق و طرفدار مظلوم بودند و برخى ديگر براى حفظ مقام و موقعيت خود به هرعمل دور از عدل و انصافى تن درمىدادند . ضمن مطالعهء متون تاريخى اين دوران ، گاه به سيماى رادمردان شجاع و باايمانى برمىخوريم كه با نهايت جرأت و جسارت در مقابل خداوندان پول و زور ايستاده و به هيچ قيمتى پاى خود را از حريم عفت و شرافت بيرون نگذاشته‌اند . و گاه با قيافهء كسانى روبرو مىشويم كه جز كسب مال و مقام و اطفاى شهوات و تمايلات شخصى هدفى نداشته‌اند و براى وصول به اين هوسهاى زودگذر از هيچ اقدامى فروگذار نكرده‌اند .

دو قاضى پاكدامن

ابو الحسن بولانى و فرزندش از گرفتن كيسه‌هاى زر سلطان مسعود امتناع ورزيدند : ابو الفضل بيهقى در تاريخ معروف خود مىنويسد : « سلطان مسعود ، به من گفت : « دو كيسهء زر - كه هركدام هزار مثقال زر است - از آغاجى خادم بستان و بونصر را بگوى كه زرهاست كه پدر ما رضى إله عنه از غزو هندوستان آورده است و بتان
هامش
( 1 ) . رك ديوان حافظ ، به اهتمام انجوى شيرازى ، حواشى ، ص 122 . نيز : امثال و حكم ، پيشين ، ج 2 ، ص 585 . ( 2 ) . همان ، ص 122 .