زرين شكسته و بگداخته و پاره كرده و حلالتر مالهاست ، و در هرسفرى ما را ازين بيارند تا صدقه كه خواهيم كرد ، حلال بىشبهت باشد . . . مىشنويم كه قاضى بست ، ابو الحسن بولانى و پسرش بوبكر سخت تنگدستاند و از كس چيزى نستانند و اندكمايه ضيعتى دارند . يك كيسه به پدر بايد داد و يك كيسه به پسر ، تا خويشتن را ضيعتكى حلال خرند و فراختر بتوانند زيست ، و ما حق اين نعمت تندرستى كه بازيافتيم لختى گزارده باشيم . » من كيسهها بستدم و نزديك بونصر آوردم و حال بازگفتم ، دعا كرد و گفت ، « خداوند اين سخت نيكو كرد و شنودهام كه ابو الحسن و پسرش وقت باشد كه به ده درم درماندهاند . » و به خانه بازگشت و كيسهها با وى بردند ، و پس از نماز ، كس فرستاد ، به قاضى رسانيد . قاضى بسيار دعا كرد و گفت : « اين صلت فخر است ، پذيرفتم و بازدادم كه مرا به كار نيست و قيامت سخت نزديك است ، حساب اين نتوانم داد ، و نگويم كه مرا سخت دربايست نيست ، اما چون بدانچه دارم و اندك يافتم قانعم ، و زور و و بال اين چه به كار آيد ؟ » بونصر گفت : « سبحان اللّه ، زرى كه سلطان محمود به غزو از بتخانهها به شمشير بياورده باشد و بتان شكسته و پاره كرده و آن را امير المؤمنين ( يعنى خليفه عباسى ) مىروا دارد ستدن ، آن قاضى همى نستاند ؟ » گفت : « زندگى خداوند دراز باد ، حال خليفه ديگرست كه او خداوند ولايت است ، و خواجه با امير محمود به غزوها بوده است و من نبودهام و بر من پوشيده است بر طريق مصطفى بوده است يا نه ؟ به هيچ حال من اين نپذيرم و در عهدهء اين نشوم . » گفت : « اگر تو نپذيرى به شاگردان و مستحقان و درويشان ده . » گفت : « من هيچ مستحق را نشناسم دربست كه زر بديشان توان داد ، و مرا چه افتاده است كه زر كسى ديگر برد و شمار آن به قيامت مرا بايد داد ؟ به هيچ حال اين به عهدهء قبول نكنم . »
بونصر پسرش را گفت : « تو از آن خويش بستان . » گفت : « زندگانى خواجه عميد درازباد ، علىاىحال من نيز فرزند اين پدرم كه اين سخن گفت ، و علم از وى آموختهام . . . من هم از آن حساب و توقف و پرسش قيامت بترسم كه وى مىترسد و آنچه دارم از اندكمايه حطام دنيا حلال است و كفايت است و به هيچ زيادت حاجتمند نيستم . » بونصر گفت : « . . . بزرگا كه شما دو تنايد . و بگريست و ايشان را بازگردانيد و باقى روز انديشمند بود و ازين ياد مىكرد ، و ديگر روز رقعتى نبشت به امير و حال بازنمود و زر بازفرستاد . . . » « 1 »
البته مردانى چون ابو الحسن بولانى و فرزندش كه با زهد و پاكدامنى زندگى مىكردند ، چون سيمرغ كيميا بودند . اكثريت قضات و دادرسان آن دوره را نيز مردانى چاكرپيشه و نوكرمآب تشكيل مىدادند كه قانون و حق و عدالت را در راه اجراى منويات اربابان خود قربانى مىكردند و براى جلب محبت زورمندان زمان ، از تملقگويى ، مداهنهكارى و حتى قوادى خوددارى نمىكردند ، بيهقى مىنويسد :
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 512 .