مدعى زار بگريست و از قاضى استمداد جست . قاضى تفصيل ماجرا پرسيد ، مدعى گفت : « اين شخص دوست قديمى من است و چون عاشق بىقرار كنيزكى بود و پول نداشت ، من به او صد دينار دادم تا كنيز را بخرد و يك ماه با او باشد و پس از يك ماه بفروشد و پول مرا بدهد . » قاضى گفت : « كجا نشسته بودى ؟ » گفت : « زير درخت . » قاضى گفت : « چون زير درختى بودى چرا گفتى گواهى ندارم ؟ » مدعى را گفت كه اين مهر من ببر و درخت را بگوى كه اين مهر قاضى است ، مىگويد كه بيا و گواهى كه بر تست بده ! قاضى به حكمهاى ديگر مشغول شد . . . ناگاه در ميان حكمى كه مىكرد ، روى به سوى آن مرد كرد و گفت : « فلان آنجا رسيده باشد ؟ » گفت : « نى هنوز اى قاضى ، و قاضى به حكم مشغول شد . . . » قاضى گفت : « اگر اين زر از وى در زير آن درخت نگرفتهاى ، من كه از تو پرسيدم كه اين مرد به درخت رسيده باشد ؟ گفتى نى هنوز . . . چرا نگفتى كه كدام درخت و من هيچ درخت نمىشناسم ؟ . . . » پس آن مرد را الزام كرد و زر بستاند و به خداوند داد . . .
پس همهء حكمها را از كتاب نكنند ، از خويشتن بايد چنين استخراجها كنند و تدبيرها سازند . » « 1 » آقاى مهدى محقق ضمن مطالعه در اصطلاحات ادارى و يونانى تاريخ بيهقى راجع به مصطلحات ديوان قضا و مظالم چنين مىنويسد :
1 ) . مجلس قضا : « چون جعفر برخاست آن قصهها به مجلس قضا و . . . بردند »
مجلس قضا محلى بود كه امور دادرسى در آنجا صورت مىگرفت .
2 ) . مجلس مظالم : « و در هفته دوبار مظالم خواهد بود . . . مجلس مظالم محلى بود كه مردم شكايات خود را به آنجا مىبردند . ماوردى مظالم را چنين تعريف كرده است : « و نظر المظالم هو قود المتظالمين الى التناصف بالرهبة و زجر المتنازعين عن التجاحد بالهيبة »
3 ) . قصه : به معنى نامهء شكايت و تقاضاست كه امروز اظهارنامه مىگويند « يك روز به مجلس مظالم نشسته بود و قصهها مىخواند . »
4 ) . قاضى القضات : « و اين احمد مردى بود كه با قاضى القضاتى وزارت داشت . »
5 و 6 ) . مزكى و معدل : مزكيان و معدلان كسانى بودند كه در مجلس قضا حكم به تزكيه و عدالت شهود مىكردند . « مردى سى و چهل اندر آمدند مزكى و معدل . »
ناصرخسرو گويد :
« اينان كه دست خويش چو تشپيل كردهاند * اندر ميان خلق مزكى و داورند
دشمن عدلند و ضد حكمت اگر چند * يكسره امروز حاكمند و معدل » « 2 »
شادروان فروزانفر نيز در حواشى بهاء ولد به پارهاى اصطلاحات ديوانى و قضايى قرون وسطا اشاره كرده است :
هامش
( 1 ) . عنصر المعالى . . . قابوسنامه ، به اهتمام عبد المجيد بدوى .
( 2 ) . يادنامهء ابو الفضل بيهقى ، پيشين ، ص 623 .