صاحبديوانى كه داد مظلوم از ظالم و انصاف ضعيف از قوى بستاند . و سوم دستورى ناصح كه بيت المال از حقوق خراج و جزيه اليهود به وجه استقصا بستاند و ظلم روا ندارد . چهارم وكلايى و حجّابى كه اخبار درست و راست انها كنند و از صدق نگذرند و تقوى كسى را دست دهد و ميسر و ممكن گردد كه يا ديندارى بود كه از عذاب بترسد يا كريمى كه از عار انديشد يا عاقلى كه از عواقب پرهيزد . » « 1 »
اصلاحات قضايى ملكشاه سلجوقى
« از امورى كه در سلطنت ملكشاه مورد نظر قرار گرفت ، يكى تنظيم كار قضات بود ، چه اختلاف نظر قضات در كيفيت دادرسى و قبول نفوذ و تأثير عوامل مختلف باطنى و ظاهرى در كيفيت امور قضايى از پيش مشكلاتى به وجود آورده بود ، كه اهم آنها طرح دعاوى كهنه مربوط به اسناد قديمه بود . اشخاص با ارائهء اسناد و بنچاقهاى كهنه و اقامهء شهود ، شالودهء مالكيتهاى مسلم را سست مىكردند .
ملكشاه با ارشاد خواجه نظام الملك دستور العملى براى قضات صادر كرد كه از قبول دعاوى كهنه امتناع ورزند و به طور كلى هرگونه سند و دعوايى را كه سى سال از آغاز تاريخ آن مىگذشت ، براى طرح در محضر قانونى غيرقابلقبول شمارند . . . و تعيين و تأييد قضات از طرف سلاطين سلجوقى سبب شده در شهرهاى بزرگ ايران از نسل برخى از قضات معروف مانند خانواده صاعديه در نيشابور و خاندان تركه در اصفهان و ابو الشوارب در بغداد جماعتى نسلا بعد نسل مقام قضاوت داشته باشند . » « 2 »
براى آشنايى بيشتر با اوضاع اجتماعى و قضايى آن روزگار ، قسمتى از نامهء حكيم سنايى به حكيم عمر خيام را ذيلا نقل مىكنيم :
نامهء حكيم سنايى به عمر خيام
از اين نامه چنين برمىآيد كه سنايى به نيشابور رفته و در كاروانسرايى منزل گرفته بوده است و شاگردى ( يعنى نوكر و خادمى ) همراه داشته است . در آن كاروانسرا يك دزدى اتفاق مىافتد و هزار دينار طلا از دكان صرافى مىزنند ، تهمت بر غلامى هندو مىافتد و او را مىگيرند و چندان چوب مىزنند كه ناچار مقر مىآيد كه من دزديدهام و آن را به نوكر خواجه سنايى دادهام . اين خادم را نيز مىگيرند و زحمت زيادى براى حكيم سنايى فراهم مىآيد ، چنانكه در مدت يك ماه و نيمى كه اين گفتگو در بين بوده است ، سنايى مشرف به اين مىشود كه خود را بكشد ، و بدتر آنكه شاگرد يا خادمش هم تقاضا و توقع ازو داشته است كه در حمايت او سخنى بگويد . عاقبت حكيم سنايى تاب آن ناملايمات را نياورده ، نيشابور را ترك مىكند و به هرات مىرود . نوكر او در نيشابور چون از حمايت خواجهء خود مأيوس مىشود ، مىگويد كه من آن هزار دينار را به خواجه سنايى دادهام . صراف نامهاى درين خصوص به حكيم سنايى نوشته آن را توسط قاصد
هامش
( 1 ) . راحة الصدور ، به تصحيح محمد اقبال ، ص 387 .
( 2 ) . محيط طباطبايى ، دادگسترى در ايران ، ص 23 ( به اختصار ) .