و ضمن نامهء مشروحترى به حكيم عمر بن خيام مىنويسد : « . . . معلوم مجلس است از واقعهء وقيعت آن صرافى كه . . . به تلقين شياطين و تعليم مشتى بىدين گنجخانه قناعت ما را به تاراج مىداد و كنج عافيت ما را خراب مىكرد ، يك دم با جوهر آدم مشورت نكرد و يك لحظه با مردى آشنا نشد و يك چشمزخم با شرع و عقل و تدبير نينديشيد ، همى او بود و تلبيس رفته ابليس و غرور مشتى بىنور ، عنان دل به دست الخناس داده تا به خانهء يوسوس فى صدور الناس ، در لوح خيال او نقشهاى محال مىكردند و او بر آن عشوهها گوش داشت و تعريف انما النجوى من الشيطان فراموش كرده و يحسبون انهم مهتدون دست در آن گوش كرده و مرا در آن مدت يك ماه و نيم هم خواب از چنگ او گريخته و هم آب از تنگ او ريخته ، از آنجا كه ضعيفى مزاج است بارها خواستم كه اين بارها از خود بيفكنم و خنجرى بر حنجره خويش نهم و اين عندليب روحانى را از تنگى و بند نجات دهم و اين مخدرهء ظلمانى را هم به پردهء غيب بازفرستم ، اما طبيب آفرينش دستورى نداد و عقل مرشد اجازت نفرمود قفص سلطان را به فرمان شيطان شكستن و صدف در شرف را از ننگ مشتى ناخلف شكافتن . و عقل مرشد هر لحظه اين بيت بر جان من مىخواند :
به شهرى كامدت در كار سستى ، * تحول قلتبان ، آخر نرستى !
و رحمة للعالمين مرا بدين كلمه ارشاد مىكرد سافروا تصحوا تغنموا ، به عاطفت و رأفت اين هردو ، خود را از ظلمات اسكندرى به عين الحيات خضرى رسانيدم و شرح آنچه ائمه و قضات و سادات هرات و اواسط الناس و عوام اين شهر به استقبال و اقبال و مراعات با من كردند در حد و عد نيايد .
. . . من متعجب از سكون صلابت تو كه چندين محيلان در شهر ، و ذو الفقار زبان تو در نيام و چندين فساد در جوارند و درهء صلابت تو بر طاق ، توقع اين عاشق صادق آن است كه چون نوشته بدان پيشواى حكيمان رسد ، در حال به ذو الفقار زبان ، حيدروار سرشان بردارد . . . بارى ، عز اسمه داند كه از اكنون تا قيامت حاصل اين ماليخوليا جز آن نباشد كه دينارش به ديوان عوانان خرج شود و دينش به دست ديوان تلف ، تا اينجا زردروى باشد و آنجا سياهروى و بگويندش كه هان الفتنة نائمه لعن اللّه من ايقظها ، خويشتن از زخم لعنت صيانت كند و خصومت اينجا با سلطان داند و آنجا با سبحان . . . و اسلام عليك الف الف به محمد و آله » « 1 »
تدبير يك قاضى :
در باب سى و يكم قابوسنامه ضمن بحث از علم دين و قضا مىنويسد :
شخصى نزد ابو العباس رويانى كه قاضى القضات طبرستان بود ، از شخصى به صد دينار شكايت برد ، قاضى از وى گواه خواست ، گفت ندارم . قاضى گفت : « پس طرف تو را سوگند مىدهم . » مدعى گفت : « سوگند بده كه سوگند به دروغ مىخورد و باك ندارد . » قاضى گفت : « چاره نيست . »
هامش
( 1 ) . مجلهء يغما ، مرداد 29 ، ص 210 به بعد .