تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1250

مساهمون:

ص١٢٥٠
هركه از ايشان عالم و زاهد كوتاه‌دست‌تر باشد ، او را بر آن كار نگاه دارند و هركه نه چنين بود او را معزول كنند و ديگرى را كه شايسته باشد نشانند و هريكى از ايشان به اندازهء او كفاف و مشاهرت اطلاق كنند تا او را به خيانتى حاجت نيفتد . اين كار مهم و نازك است ، از بهر آن‌كه ايشان بر خونها و مالهاى مسلمانان مسلطاند . چون حاكمى به جهل يا طمع يا به قصد امضاى حكمى كند و سجلى دهد ، بر حاكمان ديگر لازم شود آن حكم بد را معلوم پادشاه گردانيدن و آن‌كس را معزول كردن و مالش دادن . و گماشتگان بايد كه دست قاضى قوى دارند و رونق در سراى او نگاه دارند . و اگر كسى تعذرى كند و به مجلس حكم حاضر نشود و اگر محتشم بود او را به عنف و كره حاضر كنند كه قضا به روزگار ، ياران پيغمبر ( ع ) به تن خويش كرده‌اند و كسى ديگر را نفرموده‌اند از بهر آن تا جز راست نرود . . . » « 1 » نظام الملك در فصل پنجاهم كتاب خود به وضع رقت‌بار مردم ، و عدم توجه مقامات دولتى و دربارى به شكايات خلق اشاره مىكند و مىنويسد : « هميشه مردم بسيار از متظلمان بر درگاه مقيم مىباشند و اگرچه قصه را ( يعنى شكايت را ) جواب نمىيابند ، نمىروند و غريب و رسول كه بدين درگاه آيد و اين فرياد و آشوب ببيند چنان پندارد كه بر اين درگاه ظلمى عظيم مىرود بر خلق . اين در بديشان بايد بست تا حاجات غريب و شهرى جمله گوش كنند و برجاى نويسند . و چون مثال به ايشان رسيد ، بايد كه در حال بازگردند تا اين فرياد و آشوب نماند . » « 2 »

دادخواهى از ملكشاه سلجوقى

در عهد سلاجقه از بركت روش آزادمنشانه‌يى كه بعضى از شهرياران اين سلسله داشتند ، گفتگو و اعلام شكايت به آنان تا حدى امكان‌پذير بود « . . . در ابتداى سلطنت ملكشاه ، وقتى كه تازه نظام الملك فرماندهء مطلق امور مملكت شده بود دو نفر از اهل عراق سفلى به اردوى ملكشاه رفته در سر راه سلطان ايستادند و موقعى كه سلطان از آنجا مىگذشت پيش رفته و شكايت كرد كه امير خمارتكين كه املاك ما دو برادر جزء اقطاع اوست ما را مصادره كرد و هزار و ششصد دينار از ما بستد و دو دندان يكى از ما را بشكست ، اگر داد ما را ندهى خدا ميان ما و سلطان حكم كند . سلطان از اسب خويش به زير آمد و ايشان را گفت : هريك از شما يك آستين مرا بگيريد و باهم ، مرا به نزد خواجه حسن ( نظام الملك ) ببريد . ايشان قبول نمىكردند تا ايشان را سوگند داد و بدين وضع بجانب خيمهء خواجه رفتند . نظام الملك مطلع شد و به شتاب بيرون آمد ، به استقبال سلطان رفت و زمين بوسيده پرسيد كه سلطان عالم را چه بدين كار واداشت ؟ ملكشاه گفت : من تو را متقلد امور ساختم كه خود مؤاخذ نباشم و اگر رنج و ستمى به رعايا رسد تو مسئولى فردا در بارگاه عدل الهى اگر مسلمانان حقوق خويش از من بخواهند من به تو رجوع خواهم كرد به كار من و كار خود نيكو بنگر ! خواجه به كار آنان رسيدگى كرد و مال آن دو برادر را به ايشان داد . » « 3 »
هامش
( 1 ) . سياستنامه ، پيشين ، ص 53 . ( 2 ) . همان ، ص 245 به بعد . ( 3 ) . مجتبى مينوى ، نقد حال ، ص 348 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1250 | مرتضى راوندى