اين امور كسى را به اين مقام برمىگزيدند اگر عملى بر خلاف حق و عدالت از آنان سر مىزد مسوول آن قاضى بود . اين اشخاص غير از داشتن سواد ، معمولا كمابيش به مسايل فقهى آشنا بودند .
دادگسترى يعقوب
بهطورى كه در تواريخ آمده است ، يعقوب « . . . هرروز بر بالاى كوشك خود مىنشست ، و هركس كه شكايت يا عرضحالى داشت به پاى كوشك مىآمد و با وى بىواسطه سخن مىگفت . نوشتهاند كه روزى يعقوب بر بالاى كوشك نشسته بود ، از دور مردى را ديد كه بر سر كويى سر به زانو نهاده است . دانست كه آن مرد را غمىست ، به حاجب خود فرمان داد تا او را حاضر كرد و از حال وى پرسيد . مرد گفت اگر امير خلوت كند ، شرح حال خود بگويم . يعقوب امر كرد تا حاضران دور شدند . آن مرد گفت اى امير حال من سختتر از آن است كه حكايت بتوانم كرد ، يكى از سرداران تو هرشب ، بىاجازهء من از بام خانه فرود مىآيد و بر دختر من چشم دارد و مرا با او ياراى مخالفت و جنگ نيست . يعقوب از گفتهء او در عجب شد و از اينكه زودتر شكايت نكرده ملامتش كرد ، و سپس او را گفت كه چون آن سردار شب ديگر به خانهء تو فرود آيد ، اينجا به پاى كوشك آى ، مردى با سپر و شمشير با تو خواهد آمد و انتقام تو ازو خواهد گرفت .
آن مرد شب ديگر به پاى كوشك آمد ، كسى با سپر و شمشير آنجا منتظر بود ، با وى به خانه رفت و آن سردار ، در خانهء او بود ، آن مرد شمشير بركشيد و سردار را هلاك كرد ، سپس گفت چراغى بيفروز . صاحبخانه چون چراغ برافروخت ، يعقوب را ديد كه خود براى اجراى عدالت آمده بود . يعقوب نان و آب خواست و بخورد و سوگند ياد كرد كه از آن ساعت كه تو راز خود با من گفتى شرط كردم كه هيچ نخورم تا دل تو از اين نگرانى و اندوه برهانم . . . روز ديگر فرمان داد تا جسد آن سردار را در نظر عام نهادند و منادى كردند كه سزاى ناحفاظان و تبهكاران اين است . » « 1 »
ناگفته نماند كه نظير اين داورى را به سلاطين ديگر نيز نسبت دادهاند . همچنين گويند : « روزى شخصى نزد سلطان محمود به دادخواهى آمد ، سلطان از احوال او پرسيد . گفت مرا در خلوت بخوان تا ماجرا بگويم ، چون محمود او را در خلوت طلبيد ، گفت كه خواهرزادهء تو هرشب به خانه من مىآيد و مرا به ضرب تازيانه از خانهء خود بيرون مىكند و با زن من تا صباح مىباشد و من در اين مدت تمامى امرا و اعيان دولت را گفتهام ، هيچكس را ياراى آن نيست كه به عرض برساند ، اكنون به تو كه پادشاهى ، توسل مىجويم . بالاخره سلطان محمود شبى به هدايت شاكى ، روانهء خانهء مرد گرديد و چون متوجه صحت گفتار او شد ، خنجر برآورد و سر خواهرزادهء خود را از تن جدا ساخت . » « 2 »
هامش
( 1 ) . نصر اللّه فلسفى ، چند مقالهء تاريخى ، ص 151 .
( 2 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 1 ، ص 374 و 483 .