بار « به مظالم مىنشستند » يعنى به دعاوى مردم مستقيما و بىواسطه رسيدگى مىكردند .
چنانكه ابو الفضل بيهقى از قول سلطان مسعود مىنويسد : « . . . در هر هفته دوبار مظالم خواهد بود مجلس مظالم و در سراگشاده است . هركس را كه مظلمتىست ببايد آمد و بىحشمتى سخن خويش گفت تا انصاف تمام داده آيد و بيرون مظالم ( يعنى علاوه بر اينكه سلطان رسيدگى مىكرد ) آنكه حاجب غازى سپاهسالار درگاه است و ديگر معتمدان نيز هستند . نزديك ايشان مىبايد آمد به درگاه و ديوان ، و سخن خويش مىبايد گفت تا آنچه مىبايد كرد ايشان مىكنند و محبوسان را پاى برگشايند ، تا راحت آمدن ما ، به همهء دلها برسد ، آنگاه اگر پس از اين كسى به راه تهور و تعدى رود ، سزاى خويش بيند . »
در تاريخ برمكيان كه بنابر حدس استاد فقيد عبد العظيم قريب ترجمه و تحرير محمد هروىست ، نحوهء به مظالم نشستن چنين توصيف شده است :
« . . . يك روز جعفر بن يحيى بن خالد بن برمك اندر سايه كوشك به مظالم بنشست و خلق بسيار گرد آمد و قصهها بر وى عرض همى كردند و او توقيع مىكرد تا آفتاب بر سر وى تافت .
سر قبهاى از ديبا بياوردند و بر فراز سر او بداشتند تا سايه گيرد او را ، و او همچنان توقيع مىكرد .
دويست توقيع بكرد ، آنگاه برپاى خاست و دبيران را گفت : « اين توقيعها نسخت كنيد كه اين ، بهرى آنست كه از قاضيان و فقها ببايد پرسيدن و مناظره كردن و بهرى آنست كه با بازرگانان و بعضى با دهقانان راست بايد داشتن . » پس دبيران آن توقيعها را نسخت كردند و هرنوعى جدا كردند ، در اهل آن نوع عرضه كردند . . . » « 1 »
نظام الملك براى حسن جريان امور به شاه توصيه مىكند كه هفتهاى دوبار به مظالم نشيند و به شكايت و اظهارات مردم رسيدگى كند . « چاره نيست پادشاه را از آنكه در هفته دو روز به مظالم بنشيند و داد از بيدادگر بستاند و انصاف بدهد و سخن رعيت بشنود بىواسطه ، و چند قصه ( يعنى پيش آمد ) كه مهمتر بود بايد عرضه كند و در هريك مثالى ( يعنى فرمانى ) دهد . چون اين خبر در مملكت پراكنده شود ، ظالمان را شكسته مىدارد ، دستهاى ايشان كوتاه شود و كس نيارد ( يعنى نتواند ) بيداد كردن از بيم عقوبت . » « 2 »
ولى در عمل ، سلاطين و عمال حكومت به اجراى عدالت توجه نداشتند و « غالبا دادخواهان موفق به ديدار شاه نمىشدند و اگر پافشارى مىكردند ممكن بود كه فرمانى براى رسيدگى به شكايت آنها صادر شود . ولى اين فرامين براى حل و تصفيهء دعوى مؤثر نبود . گاه ، مردم پس از گرفتن نامه به محل خود نمىرفتند و عمال دربارى به زور اين مردم بىپناه را از درگاه شاه مىراندند . خواجه در اينباره مىنويسد : « نامههايى كه از درگاه نويسند ، بسيارند و هرچه بسيار شود حرمتش برود ، كه تا مهمى نشود از مجلس عالى چيزى ننويسند و چون نويسند بايد كه
هامش
( 1 ) . ذبيح اللّه صفا ، گنجينهء سخن ، ج 2 ، ص 47 .
( 2 ) . سياستنامه ، به اهتمام هيوبرت ، پيشين ، ص 19 .