شاد باشد هركه سوى داوران تنها شود .
قطران « 1 »
قاضى واقعى به نظر مولوى :
نايب حقست و سايهء عدل حق * آينه هرمستحق و مستحق
كو ادب از بهر مظلومى كند * نه براى عرض و خشم و دخل خود
آنك بهر خود زند او ضامنست * و آنك بهر حق زند او آمنست « 2 »
چون قلم در دست غدارى بود * لاجرم منصور بر دارى بود
چون غرض آمد هنر پوشيده شد ، * صد حجاب از دل به سوى ديده شد
خشم و شهوت مرد را احول كند * ز استقامت روح را مبدل كند
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار ، * كى شناسد ظالم از مظلوم زار ؟
مولوى به دشوارى شغل « قضا » اشاره مىكند و قاضى را جاهلى مىداند كه ميان دو عالم ، يعنى اصحاب دعوى بايد داورى كند :
قاضى بنشاندند و مىگريست * گفت نايب قاضيا گريه ز چيست ؟
اين نه وقت گريه و فرياد تست * وقت شادى و مباركباد تست
گفت آه ، چون حكم راند بيدلى * در ميان آن دو عالم ، جاهلى
آن دو خصم از واقعه خود واقفند * قاضى مسكين ، چه داند زين دو بند ؟
جاهلست و غافلست از حالشان * چون دود ، در خونشان و مالشان ؟
گفت خصمان عالمند و علتى * جاهلى تو ليك شمع ملتى
زانكه تو علت ندارى در ميان ، * آن فراغت هست نور ديدگان
آن دو عالم را غرضشان كور كرد ، * علمشان را علت اندر گور كرد
جهل را بىعلتى عالم كند ، * علم را علت كژو ظالم كند
تا تو ، رشوت نستدى بينندهاى ، * چون طمع كردى ، ضرير « 3 » و بندهاى
از هوا ، من خوى را واكردهام * لقمههاى شهوتى كم خوردهام
در ايران به حكايت كتب و منابع تاريخى از ديرباز تظاهراتى براى اجراى حق و عدالت صورت مىگرفته است تا جايى كه گاه ، سلاطين به پيروى از تمايلات عمومى هفتهاى يكى دو
هامش
( 1 ) . دهخدا ، امثال و حكم ، پيشين ، ص 1954 .
( 2 ) . مثنوى مولوى ، دفتر 6 .
( 3 ) . كور ، ( نابينا ) .