تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1242

مساهمون:

ص١٢٤٢
داد از خود بده تا دادخواهان را مقتدى گردى و از داد دهان مستغنى باشى ( نقل از سوانح الافكار خواجه رشيد الدين فضل اللّه ) .
مر ملك را به عدل ثباتست و انتظام * مر عدل را به علم ظهور است و اشتهار بىعدل نيست كنگرهء ملك مرتفع * بىعلم نيست قاعدهء عدل پايدار اعلام عدل را به مساعى بلند كن * و ارباب علم را به ايادى نگاه دار
رشيد وطواط
ناصحى كان ترا بد آموزد * نيست ناصح كه از عدو بترست گنج و رنج و توانگر و درويش * هرچه در عالم است در گذر است داد كن داد كن كه دار الخلد * مسكن خسروان دادگر است يك صحيفه ز نام نيك ترا * بهتر از صد خزانهء گهر است
رشيد وطواط
داد از خويشتن بده تا داورت به كار نيايد .
مرزبان‌نامه
گوئيا باور نمىدارند روز داورى * كاين همه قلب و دغل در كار داور مىكنند
حافظ
قاضى كه به رشوت بخورد پنج خيار * ثابت كند از بهر تو صد خربزه‌زار
سعدى
آنچه ز دست تو دهن مىخورد * رشوت آسايش من مىخورد
امير خسرو دهلوى
همانا كه تنها به داور شده‌ست * به پيروزى خود دلاور شدست
فردوسى هركه تنها به قاضى شود راضى بازآيد . « تمثيل »
زيرا كه سرخ‌روى برون آيد * هركو به پيش قاضى تنها شد
ناصرخسرو
به فيروزى خود دلاور شده‌ست * همانا كه تنها به داور شده‌ست
نظامى
خصم تنها گر برآرد صد نفير * هان و هان بىخصم قول او مگير
مولوى
هرآن‌كس ، كو رود ، تنها به قاضى * ز قاضى خرم آيد ، گشته راضى
عطار