نمىباشد . » سپس گفت : « من ، تو و جعفر و فرزندان شما را خواهم كشت تا آثار اين عار و ننگ را زايل نمايم . »
عباسه وقتىكه آن سخنان دور از منطق را از برادر خود شنيد ، به خليفه گفت « . . . من و جعفر شرعا باهم ازدواج كرديم و تو هم با زبان خود عقد زناشويى ما را جارى ساختى ، تو با صدها كنيزكان خوشرو كه در قصر دارى خوش هستى و از آنها تمتع و بهره برمىگيرى ، ولى مرا منع مىكنى كه با شوهر شرعى خود آميزش و نزديكى كنم . آيا ظلم و ستمى از اين بالاتر در دنيا وجود دارد ؟ همين زبيده همسرت ده كنيز خوشروى تقديم تو كرد تا از آنها لذت ببرى ، و زبيده بدون اينكه اين امر را پست و حقير بشمارد و تو و خود را گناهكار بداند چنين كارى كرد . ولى هر دوى شما مرا گناهكار مىدانيد ، زيرا با مردى كه عقد ازدواج من و او جارى شده است آميزش و نزديكى كردهام . وقتى هم در برابرت تضرع و زارى مىكنم كه اين عمل را كه ابدا خلاف شرع نبوده است ببخشى ، مرا تهديد به قتل مىنمايى و اضافه مىكنى كه نه فقط به كشتن من اكتفا نخواهى كرد ، بلكه شوهرم و دو طفل بيگناهمان را خواهى كشت . هارون پس از شنيدن اين سخنان حق ، جلاد را فراخواند ، عباسه در آخرين لحظات زندگى خطاب به خليفهء مسلمين گفت :
« آيا تصميم دارى مرا به قتل برسانى ، آيا از خدا نمىترسى ، آيا به خاطر اينكه من به امر خدا رفتار كرده و به گفتهء تو عمل نكردهام ، مىخواهى مرا بكشى ؟ راستى شما مردان آنچه را كه براى خود مباح مىدانيد براى زنان حرام مىشماريد . آيا از روى عدل و انصاف است كه تو با صدها كنيز زيبا و خوشروى همآغوش شوى و اين امر را گناه نشمارى ، ولى مرا كه با شوهر شرعى خود خود همبستر شدهام گناهكار و مستوجب قتل بدانى ؟ » هنوز گفتار عباسه تمام نشده بود كه به فرمان خليفه جلاد سر عباسه را از تن جدا كرد . پس از پايان كار عباسه ، خليفه جعفر برمكى يعنى يكى از بزرگترين خدمتگزاران خلافت عباسى را با غدر و مكر به قصر خويش فراخواند و ناجوانمردانه او را به قتل رسانيد و سپس دو طفل بىگناه آنان را از بين برد . پس از پايان اين جريان ، قتل و آزار برمكيان شروع شد . « 1 »
دادرسى كه منصور را محكوم كرد :
جهشيارى در كتاب الوزراء مىنويسد : « كارهاى قضايى « مدينه » از جانب منصور به محمد بن عمران الطلحى واگذار شده بود و نمير الشيبانى المدينى دبير او بود . « وقتى به زيارت حج رفت . ساربانها از او نزد قاضى شكايت بردند و دادخواهى كردند ، قاضى « نمير » دبير خود را خواست و گفت : به منصور بنويس با شاكيان نزد او حاضر شود ، و يا از ايشان رفع شكايت بكند . وى نامه را نوشت و محمد آن را مهر كرد و گفت به خدا هيچكس بهجز تو نبايد نامه را برساند . نمير نامه را با خود برد و به ربيع داد . . . ربيع نامه را به منصور داد و سپس بيرون آمد و به مردم گفت :
هامش
( 1 ) . حبيب السير ، ج 2 ، ص 237 به اختصار ( نگاه كنيد به كتاب عباسه و جعفر برمكى ترجمهء محمد على شيرازى ) .