تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1237

مساهمون:

ص١٢٣٧
در شگفتى فروشد . زن گفت : « تعجب نكن كه تو را با عجب‌تر از اين خبر دهم ، مرا ابن عمىست كه مرا تزويج كرده و از او حامله شدم و فرزندى بزادم ، و كنيزى دارم با او درآميختم از وى فرزند دارم . » حضرت فرمود دينار كه شخص ذيصلاحيّتى بود دنده‌هاى راست و چپ او را شماره كند ، دينار به فرموده عمل كرد . چون بيرون آمد عرض كرد : « يا امير المؤمنين دنده‌هاى او دنده‌هاى مرد است . » حضرت دستور داد موهاى سر او را تراشيدند و كلاه و نعلين به او داد و وى را به رجال ملحق كرد . » « 1 »

سقط علقه :

شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد كه مردى زنى را زد ، آن زن در اثر ضربات وارده بچهء خود را كه « علقه » بود سقط كرد ، آن حضرت فرمود كه ديهء آن چهل دينار است . « 2 »

قتل منكرين رسالت :

كلينى در كافى مىنويسد : « حضرت امير در مسجد كوفه بود ، جماعتى را آوردند كه در ماه رمضان غذا مىخوردند و پيرو هيچ‌يك از مذاهب يهود و نصارا نبودند ، بلكه دعوى مسلمانى مىكردند و مىگفتند اشهد ان لا إله الى اللّه ، ولى نمىگفتند محمد رسول خداست . حضرت امير گفت : اگر منكر نبوت محمد شويد شما را با دود مىكشم . آنها مصرانه گفتند محمد مرد عربى بود كه مردم را بسوى خود مىخواند ، و نبى نبود . حضرت نيز آنان را در حفره‌يى كرد و در معرض دود شديد قرار داد و هرچه اصرار كرد از نظر خود عدول نكردند و شجاعانه جان سپردند . » « 3 » تا آغاز حكومت بنى اميه قضات ، احكام شفاهى صادر مىكردند و متداعيين فورا اجرا مىنمودند . ولى از اين دوره به بعد وقايعى رخ داد كه قضات را مكلف نمود كه احكام خود را بنويسند تا كسى را ياراى تحريف و تغيير آن نباشد . با روى كار آمدن بنى اميه و بنى عباس ، قضاوت مانند ساير شئون مدنى و اجتماعى دستخوش اغراض خصوصى و طبقاتى گرديد .

دادرسى معاويه

مىگويند مردى از اهل كوفه به شتر خود سوار بود ، يكى از اهل دمشق دامن او را گرفته ادعا كرد : « اين شتر ماده از من است و تو از من ربودى . » اين دو را در حال نزاع نزد معاويه كه در مسجد بود بردند ، مرد دمشقى براى اثبات ادعاى خود 50 نفر از اهل دمشق را به عنوان شاهد به حضور معاويه آورد و همهء آنها شهادت دادند كه اين شتر ماده از مرد دمشقى است . معاويه چون شهادت جمع را شنيد ، به نفع مرد دمشقى رأى داد . مرد كوفى با تعجب و خنده گفت : « اى امير ، خدا تو را اصلاح كند ، اين شتر نر بود و اين مرد ادعا داشت كه من شتر ماده او را برده‌ام . اين جمع شهادت دروغ داده‌اند ، تو هم حق مرا تضييع كرده‌اى . » معاويه گفت : « حكم صادر شد و قطعى است . » در خلوت به او دوبرابر بهاى شتر را داد و مهربانيهاى ديگر هم كرد و گفت : « برو به رفيقت ( يعنى حضرت على ( ع ) بگو من با
هامش
( 1 ) . همان ، ص 123 . ( 2 ) . همان ، ص 133 . ( 3 ) . همان ، ص 148 .