كه اين شغل ترا سزد تا با ما در بردن بار امانت انبازى كنى . » گفتم : « من مردى پيرم و يك چشم من بسته است و آن ديگر ضعيف است و اين شغل را نشايم . » هارون اصرار ورزيد ، گفتم : « اى امير مؤمنان اگر من در اين دعوى راست گويم امير المؤمنين راست كه گفتهء راست بپذيرد ، و اگر دروغزن باشد دروغگوى سزاوار قضاوت مسلمانان نباشد . » و او مرا رخصت انصراف داد ، سپس ابن ادريس را طلب كردند و او سلامى به اكراه زير لب بگفت . هارون گفت : « دانى چرا ترا خواندهام ؟ » گفت : « نه ! » گفت : « اهل بلد تو قاضى خواهند و ترا با كسانى نام بردهاند ، خواهم كه در امانت اين امت شريك من باشى ، هماكنون عهد خويش بستان و بازشو . » ابن ادريس گفت : « من قضا را نشايم . » خليفه انگشت بر زمين كوفت و گفت : « كاشكى چشم من به روى تو نيفتاده بودى . » گفت : « من نيز همين آرزو كنم . » و بيرون آمد . سپس حفص به درون شد و عهد خليفه نپذيرفت و خادمى بيرون آمد تا سه كيسه پنجهزارى نزد ما نهاد ، گفت : « امير المؤمنين سلام مىگويد و مىفرمايد اين مختصر در كار سفر خويش كنيد . » وكيع گويد ، گفتم : « سلام من به امير المؤمنين بازرسان و بگوى مرا زاد هست و از اين مال بىنيازم . » و ابن ادريس بانگ بر خادم زد و گفت : « حالى زحمت ببر . » و حفص مال بپذيرفت ، سپس نامه از خليفه به ابن ادريس آوردند ، بدين مضمون :
خداى تعالى ما و ترا عافيت دهاد ، از تو خواستيم تا در كارهاى ما انبازى كنى و تو سر باز زدى و مالى ترا فرستاديم از قبول آن ابا كردى . اكنون تمنا داريم كه چون پسر مأمون نزد تو آيد ، روايت حديث از او دريغ ندارى . ابو محمد گفت : « پسر او هم با ديگر جماعت حاضر آيد و حديث بشنود . » چون به ياسريه رسيديم ابن ادريس به حفص گفت : « مىدانستم تو چه خواهى كردن و قسم به خداى ، تا مرگ من با تو سخن نگويم . » « 1 »
سفيان ثورى و فرمان قضاى كوفه :
قعقاع گويد : « نزد مهدى خليفه بودم ، سفيان ثورى را درآوردند . چون داخل شد ، سلام گفت . سلام عادى و معمولى نه تسليم به خلافت ، چنانكه رسم سلام بر خلفا بود . . . مهدى گفت : « از ما گريزى و بدينجا و بدانجا پنهان شوى و گمان برى كه اگر ما را به تو سوء قصد باشد بر تو دست نيابيم . . . آيا نترسى كه دربارهء تو به هواى خويش حكم رانيم ؟ » سفيان گفت : « اگر بر من حكم توانى راندن ، آن پادشاه قادر نيز كه حق و باطل را از هم جدا كند حكم خويش تواند راند . » ربيع گفت : « يا امير المؤمنين آيا رسد اين نادان با تو چنين سخن گفتن ؟ دستورى ده تا گردن وى بزنم . » مهدى گفت : « خاموش كه امثال اين مرد خواهند كه ما آنان را بكشيم تا ما ، در سلك اشقياء و آنان در زمرهء سعدا درآيند . او را فرمان قضاى كوفه نويسيد و هيچكس را بر وى حق تعرض نباشد . » عهد را بنوشتند و با سفيان دادند و او بيرون شد و فرمان را در دجله افكند و خود بگريخت و متوارى گشت چنانكه هرگز وى را نيافتند . » « 2 »
هامش
( 1 ) . لغتنامهء دهخدا ، ص 800 .
( 2 ) . همان ، ص 600 .