تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1228

مساهمون:

ص١٢٢٨
كسى متدين تفويض كند دماء و فروج و املاك مسلمانان در حصنى حصين كرده باشد . » « 1 »

شرايط قضا و دادرسى :

« قاضى بايد به كتاب و سنت و اجماع و موارد مختلف گذشتگان آشنا باشد و نيز بايد فقيه و عالم به موارد قياس و استنباط باشد . . . و نيز خردمند و امين و پايدار و بردبار و هشيار و بيدار باشد و غافلگيرش نكنند و فريبش ندهند ، چشم و گوشش بىعيب و به زبانهاى مردمى كه دربارهء آنان داورى مىكند آشنا باشد ، و پاكدامن و منزه بىطمع و عادل و رشيد و درست‌لهجه و صاحب تدبير ، و حكمش قاطع باشد و سرزنش مردمان او را از حق بازندارد ، خوش‌اندام و باوقار و آرام باشد . . . » « 2 »

رابطهء خلفا با فقيهان

فقها از آغاز حكومت بنى اميه و حتى از عهد عثمان ، به زحمت افتادند . زيرا عثمان و جانشينان او مراعى اصول و مبانى قانونى و اخلاقى نبودند . مخصوصا بنى اميه با پول و زور به خلافت رسيدند و اعمال آنها با نظر فقيهان شرافتمند وفق نمىداد و داستان ابا ذر و معاويه در زمان عثمان و اهانتى كه به اين مرد متقى روا داشتند گواه بر اين گفتار است . فقط فقها و دانشمندان متملق و بىشخصيت مىتوانستند با دستگاه خلافت همكارى و همقدمى كنند . عباسيان كه به كمك مردم روى كار آمده بودند ، تا حدى مردم را آزاد گذاشتند و فقيهان و زاهدان و عالمان بار ديگر در عالم اسلام قدرت و نفوذى كسب كردند . چنان‌كه داستان منصور و مرد نقاد را در حرم كعبه قبلا گفتيم . در عهد بنى عباس نيز پس از آن‌كه هارون الرشيد سفيان ثورى را به بغداد فراخواند تا جزء مقربان او باشد ، وى از سر خيرخواهى و اعتراض به وى نوشت : « اين نامه را به تو مىنويسم تا بدانى كه با تو قطع رابطه كرده‌ام . زيرا تو خودت به موجب نامه‌اى اقرار دارى كه به بيت المال هجوم آوردى و بر خلاف حق در آن تصرف كردى . برادران من كه حاضر مجلس بودند و نامهء تو را خواندند ، آنها هم گواه هستند و پيش خدا فرداى قيامت گواهى مىدهند ، اى هارون آيا مجاهدين و اهل قرآن . . . با اين كارهاى تو موافقند يا يتيمان و بيوه‌زنان ؟ روزى همين سفيان ثورى بر مهدى عباسى وارد شده او را به نام امير المؤمنين سلام نگفت ، مهدى از وى نرنجيد ، بلكه دلجويى كرد . پاره‌اى از خلفاى عباسى مانند منصور ، هارون ، معتصم و واثق از فقيهان و زاهدان مىخواستند آنان را پند بدهند . وقتى كه پند آنان را مىشنيدند ، چنان مىگريستند كه ريششان تر مىشد . . . » « 3 » ولى عملا در راه مصالح عمومى قدم برنمىداشتند . ابن نديم ضمن احوال ابن بلخى مىنويسد كه « . . . محمد بن شجاع گفت اسحاق بن ابراهيم
هامش
( 1 ) . مكاتب فارسى غزالى ، به اهتمام عباس اقبال ، ص 28 . ( 2 ) . آيين شهردارى يا معالم القربه ، ترجمهء جعفر شعار ، پيشين ، ص 194 . ( 3 ) . جرجى زيدان ، تاريخ تمدن اسلامى ، ج 4 ، ص 245 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1228 | مرتضى راوندى