مصعبى از دوستان من بود ، به من گفت : امير المؤمنين مرا پيش خود خواند و از من خواست از ميان فقيهان مردى را برايش انتخاب كنم كه حديث را نوشته و در فقه به پايهء اجتهاد رسيده باشد ، قامتش بلند و اندامش زيبا و نژادش از خراسانيانى باشد كه در دولت ما تربيت يافته و از آن پشتيبانى مىكند تا من قضاوت را به او واگذار نمايم . من به او گفتم كه : جز محمد بن شجاع كسى را به اين صفات سراغ ندارم و اين امر را با وى در ميان خواهم گذاشت . گفت : همين كار را انجام بده ، هرگاه موافقت كرد وى را نزد ما بياور . حالا اى ابو عبد اللّه اين ديگر با تو است . من به امير المؤمنين گفتم : مرا به قضاوت نيازى نيست و اين امر براى يكى از اين سه نفر مفيد است :
كسى كه مالى به دست نياورده يا جاه و منزلتى ندارد و يا جوياى نام نباشد ، اما من مالى فراوان دارم . . . » « 1 »
آنان كه از قبول شغل قضا و داورى امتناع ورزيدهاند :
از دوران بنى اميه كه زمام امور سياسى و اجتماعى مردم به دست خلفاى ناصالح افتاد . مردان متقى و پرهيزگار و آنان كه به حيثيت فردى و اجتماعى خود احترام مىگذاردند ، از قبول شغل داورى در دستگاه فاسد خلافت خوددارى مىكردند ، از جمله :
« در اواخر دوران بنى اميه ابن هبيره فرماندار عراق تصدى مقام دادرسى را به ابو حنيفه پيشنهاد كرد . ولى او از آن دورى جست ، به همين جهت او را مالش دادند و كتك زدند ، همچنين در زمان عباسيان ابو جعفر او را به بغداد فراخواند و از او خواست كه سرپرستى دادگسترى را به عهده بگيرد ولى او باز از پذيرفتن آن خوددارى كرد و در بغداد زندانى شد تا به سال 150 هجرى درگذشت . . . » « 2 »
گفتهاند كه سبب قبول نكردن مقام قضاء آن بود كه او سياست و روش زمامداران وقت را نمىپسنديد . و نيز گفته شده است كه ابو حنيفه معتقد بود : « پذيرفتن شغل و منصب دولتى مايهء هلاكت مىشود و دين و بزرگوارى را با خطر روبرو مىسازد . . . » « 3 »
ولى شاگرد او ابو يوسف ، منصب قضا را پذيرفت و در عهد هارون الرشيد به مقام قاضى القضات كل دولت عباسى ارتقاء يافت . وى مذهب حنفى را گسترش داد و در مسايل فراوانى با ابو حنيفه استاد خود مخالف بود . اقوال و آراء او در كتب فقه حنفى معروف است . « 4 »
وكيع و ابن ادريس فرمان قضاى هارون را نپذيرفتند :
از وكيع پرسيدند : « آنگاه كه تو و ابن ادريس و حفص را نزد رشيد بردند ، در مجلس هارون الرشيد چه گذشت ؟ » گفت : « نخست مرا بخواندند و هارون گفت مردمان شهر تو را قاضى مىبايد ، و ترا با چند تن نام مىبرند ، چنين بينم
هامش
( 1 ) . فهرست ابن نديم ، پيشين ، ص 351 .
( 2 ) . محمود عرنوسى ، تاريخ القضاء فى الاسلام ، پيشين ، ص 72 به بعد ، نيز رك . الوردى ، نقش وعاظ در اسلام ، ترجمهء خليلى ، ص 288 .
( 3 ) . فلسفهء قانونگزارى در اسلام ، ص 37 .
( 4 ) . همان ، ص 39 .