است كه بيشتر قوانين مربوط به مالكيت زمين و عقود و بهرهبردارى از زمين وارث و مسايل ديگر ، مستقيما از عرف جارى در سوريه و مصر هنگام استيلاى اعراب بر آنها ( كه اين عرف مبتنى بر قوانين روم بوده است ) گرفته شده باشد . . . » « 1 »
به عقيده مونتگمرى وات « دين اسلام در شكل اوليهء خود با احتياجات اجتماعى و معنوى اهالى مكه و مدينه و بالاخره عربستان تطابق داشت ، اما از طرف ديگر استخوانبندى مقتضيات مادى كه حتى در دوران خلافت بنى اميه نيز حاكم بر اوضاع اسلام بود ، با سالهاى حيات يا سالهاى اوليهء بعد از وفات حضرت محمد تفاوت فاحشى داشت .
توسعه و پيشرفتهاى اوليهء اجتماعى و فتوحات و غلبههاى متوالى ، مستلزم تغييرات بزرگ ناگهانى براى اعراب و مسلمين بود . در اثر اين تحول ، روش قبيلهاى سابق از بين رفت . . . دستهء بزرگى از اعراب نظرشان اين بود كه در اين بحران به جاى حكومت قبيلهاى ، يك اجتماع و همبستگى اسلامى پديد آورند . . . چنين اجتماعى با وجود افراد گناهكار مىتواند به عنوان يك فرقهء رستگار شناخته شود . . . تصور اجتماع اسلامى به عنوان اجتماعى سعادتبخش در ميان اعرابى كه قدرت قبيلهشان درهم ريخته بشدت توسعه مىيافت . ولى توسعهء اين تصور در ميان مسلمانان غيرعرب خيلى بيشتر از اعراب بود . . . به موازات تكميل قوانين شرع ، اعمال ديگرى نيز انجام مىگرفت و اغلب اين كارها و تغييرات جديد از يك منبع كه سطح تربيتى و فرهنگى آن بالاتر از فرهنگ اعراب بود سرچشمه مىگرفت . افراد متقى و پرهيزگارى كه شريعت زير نظر ايشان شكلى به خود مىگرفت ، نه فقط اصولى را كه در قرآن بود ، مورد تعبير و تفسير قرار مىدادند ، بلكه از سنن حضرت محمد . . . و آثار دانشمندان شرق وسطى الهام مىگرفتند . . . و منظور آنان تثبيت دين اسلام بر يك پايهء فكرى و عقيدتى نوين ، يعنى بر تركيبى از اصول قرآنى و تجربيات و علوم گذشته كه به وسيلهء هيئت اصلى مسلمانان در حوالى سال 179 هجرى پذيرفته شده بود . . . در نتيجه دين اسلام توانست با تغييراتى كه در نتيجهء فتوحات اوليه و تغيير كيش حاصل شده بود تطابق نمايد . تنها موردى كه دين اسلام به قدر كفايت با آن هماهنگى نداشت ، موضوع حكومت و سازمانهاى وابسته به آن بوده . . . سنتهاى حكومت مطلقهء ايرانى و استفادهء غيراصولى از قدرت ، در طرز حكومت نافذ و مؤثر بوده . . . » « 2 »
ارزش اجتماعى و اخلاقى فقها و رابطهء آنان با علوم يونانى
با گذشت زمان و توسعهء حوزهء فرمانروايى مسلمين ، علماى فقه عملا دريافتند كه علوم و دانشهاى متداوله در كشورهاى بيگانه داراى مقام و ارزش بسيارى است . « علماى فقه . . . آن مقدار از فلسفهء يونانى را كه به وسيلهء معتزله در نيمهء اول قرن نهم ميلادى ( قرن سوم هجرى ) وارد حكمت الهى و فقه شده بود ، قبول داشتند . . . » ولى در اثر گسترش سوءظن عمومى فقها به
هامش
( 1 ) . دوليس اوليرى ، انتقال علوم يونانى به عالم اسلام ، ترجمهء احمد آرام ، ص 220 .
( 2 ) . مونتگمرى وات ، امام محمد غزالى ، ترجمهء محمود اصفهانى ، ص 25 به بعد .