پس از استقرار حكومت سربداران ، مأمورين ديوانى روشى ملايم پيش گرفتند . چه حكومت ، كمابيش حامى طبقات محروم بود . چنانكه در عهد خواجه شمس الدين على ( 753 - 748 ه ) چنانكه دولتشاه نوشته است : « رعيت را ( يعنى روستاييان و قشرهاى بينواى شهرى را ) مرفه الحال داشته و به كفايت زندگى نمودى . . . »
و رسمى را كه در ايران قرون وسطا بسيار معمول بود كه حقوق مأمورين را به خزانهداريهاى محل حواله مىكردند و آنان وجوه براتها را از رعيت مىگرفتند ( و يا به سبب نداشتن محل و وجه نقد ، در پرداخت تعلل و تأخير مىكردند ) بالكل لغو و ريشهكن ساخت . دولتشاه در اينباره چنين مىگويد : « گويند كه رسوم مردم برات ننوشتى در مجلس نقد شمردى و دادى . » « 1 »
مأمورين خزانهء ماليه از صدور بروات سوء استفادههاى كلان مىكردند و رشيد الدين فضل اللّه در جامع التواريخ در اينباره مشروحا سخن مىگويد و ما قبلا ، از اين مظالم به تفصيل ياد كرديم .
براى آنكه خوانندگان از نفرت و بيزارى مردم از ديوانيان آگاهى يابند ، مثالى را كه دولتشاه در ذكر احوال مولانا حسن سليمى شاعر صوفى ايران در نيمهء اول قرن پانزدهم ميلادى آورده است ، نقل مىكنيم : « وى در عهد جوانى در سبزوار عامل بود و خاطرهء دوران سربداران در آن شهر هنوز زنده بود . »
دولتشاه دربارهء او چنين مىگويد :
« گويند اصل او از تون است و در شهر سبزوار متوطن بود ، و در ابتداى حال عملدارى كردى .
روزى براتى بر بيوهزنى بنوشت و آن عجوزه فريادكنان رو به دو كرد و گفت : « اى مرد اين برات ناموجه ، تو به حكم كه بر من نوشتهاى ؟ » سليمى گفت : « به حكم سيد فخر الدين كه وزير ملك است . » پيرزن گفت : « اى ظالم اگر روز عرض اكبر من دامنت گيرم و تو گويى كه من به حكم سيد فخر الدين بر تو ظلم كردهام ، آيا حق تعالى در آنروز اين سخن را از تو قبول كند يا نى ؟ » دردى در نهاد سليمى از سخن عجوزه پيدا شد و فرياد مىزد كه نى و اللّه ، نى باللّه . و همان ساعت دوات و قلم را زير سنگ كردى و بشكست و سوگند ياد كرد كه در مدت عمر گرد حرامخوارى و عملدارى نگردم ، و به عهد خود وفا كرد و حق سبحانه و تعالى كه مقلب القلوب است انشاء اللّه كه دلهاى سخت عملدار خونخوار نابكار اين روزگار كه شيوهء ايشان طمع به حال مسلمانان است و كيش ايشان دروغ و بهتان ، از اين كردار بد بگرداند و راستى و شفقت بديشان ارزانى دارد . » « 2 »
در دولت سربداران به استثناى چند سالى كه حكومت در دست كلو اسفنديار و خواجه شمس الدين على بوده است ، همواره عناصرى كه از ميان اعيان و بزرگان سربدار برخاسته به لشكريان متكى بودند حكمرانى مىكردند . دولت سربداران يك دموكراسى روستايى نبود ، بلكه
هامش
( 1 ) . اى . پ . پطروشفسكى ، نهضت سربداران خراسان ، ترجمهء كريم كشاورز ، تهران ، پيام ، ص 66 ( نقل از دولتشاه ، ص 282 ) .
( 2 ) . همان ، ص 17 .