و اكناف كشور به عنوان خراج و هدايا مثل سيل به بغداد مىآمد ، مانند باران بر مطربان و شاعران و خنياگران و دلقكان و عياران شهر فرومىريخت . برين خوان يغمايى كه جور و استبداد خلفا در بغداد گسترده بود ترك و تازى و دهقان شريك بودند در كنار گرسنه چشمان عرب آزمندان عجم جاى داشتند ، هركه در بغداد بود و با دربار خليفه نسبت و ارتباطى داشت از اين تاراج و چپاول بهرهاى مىبرد . » « 1 »
همچنين امين خليفهء عباسى پس از شنيدن دو بيت شهوتانگيز به مغنى سه ميليون درهم نقره بخشيد . « مغنى از شادى خود را به قدم خليفه افكند و گفت : يا امير المؤمنين اينهمه پول را به من بخشيدى ؟ خليفه گفت : اهميتى ندارد ما اين پول را از يك ناحيهء ناشناختهء كشور مىگيريم . » « 2 »
گويى خليفه كمترين مسئوليتى از نظر سياسى و اقتصادى و اخلاقى براى خود در مقابل مردم قائل نبود و خود را مطلقا مزدور و امانتدار خلق نمىدانست .
كمتر كسى است كه از ولخرجى سلاطين ايران و بذل و بخششهاى سلطان محمود غزنوى به شعراى متملق دربارى اطلاعاتى نداشته باشد . آرى سلطان محمود نيز پولهايى را كه از طريق تجاوز به هندوستان و شكنجه و آزار مردم گرد آورده بود ، به امثال فرخى مىبخشيد تا كارهاى نارواى او را تمجيد كنند .
در كتاب طبقات ناصرى مىخوانيم كه : « سلطان ركن الدين در سخا و عطا حاتم ثانى بود ، آنچه او كرد از بذل اموال و تشريفات وافره و كثرت عطا ، در هيچ عهد ، هيچ پادشاه نكرد . اما علت آن بود كه ميل او به كلى به طرف شهوت و طرب و نشاط بود و در فساد و عشرت ايلاغ تمام داشت و اكثر تشريفات و انعامات او به جماعت مطربان و سخرگان و مخنثان بود ، و زرپاشى او تا به حدى بود كه مست بر پيل نشسته ميان بازار شهر مىراند و تنگههاى زر مىريخت ، تا خلق مىخنديدند و نصيب مىگرفتند و بر لعب و سوارى پيلان حرص تمام داشت و پيلبانان را از دولت و احسان او نصيب تمام بود و در طبع و مزاج او ايذاء هيچ آفريده نبود و همين معنى سبب زوال او شد كه پادشاهان را همه معانى بايد ، عدل بايد تا رعيت آسوده ماند ، و احسان بايد تا چشم آسوده ماند ، و لهو و طرب و مجالست با ناجنسان و خبيثان موجب زوال مملكت گردد . » « 3 »
حصهء زمامداران واقعى ، از بيت المال :
« مستوروبن شداد روايت كند از پيغامبر ( ص ) كه وى گفت هرآن كسى كه بر مسلمانان فرمان دهد و عمل مسلمانان كند ، وى را رخصت است كه از
هامش
( 1 ) . دو قرن سكوت ، زرينكوب ، ص 68 .
( 2 ) . شيعه در اسلام ، پيشين ، ص 38 .
( 3 ) . منهاج سراج جوزجانى ، طبقات ناصرى .