محصل :
به مأمور اخذ خراج و هروجه ديگرى كه از طرف حكومت تعيين مىشده ، محصل مىگفتند كه معمولا از مأمورين خردهپا بهشمار مىرفت « . . . محصل آن مال يك تن باشد كه . . .
اهل شهر به دو تسليم كنند . . . » ( سفرنامهء ناصرخسرو ص 53 ) . محمد قزوينى در يادداشتهاى خود راجع به اين اصطلاح ديوانى چنين مىنويسد : « محصل در قديم مثلا در روضة الصفا و حبيب السير و گويا در عموم دورهء مغول و تيموريان ، به معنى مأمور جمع ماليات يا هروجه ديگرى كه از طرف حكومت به كسى يا به جماعتى تحميل مىشده بوده است و گويا اينچنين كسى را قولقچى هم مىگفتهاند . . . » « 1 »
در نسخهء خطى كتاب زاد المقويين تأليف محمد بن محمد بن نصر از آثار اوايل قرن هفتم ، به مظالم يكى از سلاطين و درماندوزى وى اشارهاى رفته است :
« حكايت - امير نيشابورى وقت بر اهل شهر خود خشم گرفت ، بفرمود تا نيزه در زمين زدند ، آنگاه سوگند ياد كرد كه چندان درم خواهم كه بياريد كه اين نيزه در زير آن پنهان شود و اگرنه ، شما را بكشم و آتش در شهر زنم . خلق متحير شدند . هرچه شفاعت كردند ، هيچ درنگرفت . يك هفته مهلت خواستند و به نزديك شيخ عثمان هندو آمدند و قصه با او بگفتند و از او دعاى فرج خواستند . . . » « 2 »
خوشبختانه قبل از پايان مهلت ، امير به دست غلامان خود كشته شد .
ناصرخسرو قباديانى ، گرگان واقعى اجتماع را معرفى مىكند :
گرگ ، مال و ضياع تو نخورد ، * گرگ صعب تو مير و بندار است « 3 »
و در كتاب راحة الصدور از شهرياران دادگر و قانع به نيكى ياد شده است :
« چنين گويد آن شاه بيداربخت ، * كه از داد گشت او سزاوار تخت
مرا گنج دادست دهقان سپاه ، * نخواهم به دينار كردن نگاه
كه ما بىنيازيم از آن خواسته ، * كه گردد به نفرين روان كاسته
كرا گوشت درويش باشد خورش ، * ز جرمش بود بىگمان پرورش
هزينه به اندازهء گنج كن ، * دل از بيشى گنج بىرنج كن
كه جاويد هركس كند آبزين ، * به آن شاه كاباد شد زو ، زمين »
« 4 » ناصرخسرو خطاب به مأمورين متجاوز و ستمگر ديوان استيفا و سران و اربابان آنها مىگويد :
هامش
( 1 ) . فرهنگ معين ، ج 3 ، ص 3910 .
( 2 ) . مجلهء راهنماى كتاب ، 23 ، ص 185 ( مقالهء سعيد نفيسى ) .
( 3 ) . ناصرخسرو ، ديوان قصايد ، ص 69 ( بندار يعنى صاحب مالومنال ) .
( 4 ) . راحة الصدور ، پيشين ، ص 175 .