تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1021

مساهمون:

ص١٠٢١
دولتى در هفته دو روز تعطيل داشتند . » « 1 » چنان‌كه اشاره شد ، در دوران قرون وسطا به كارمندان دولت و لشكريان ، مانند امروز حقوق مىپرداختند . آنچه در كتب تاريخى ايران بعد از اسلام به نام مستمرى ، مقررى ، جيره ، وظيفه ، راتبه ، و اجرى ذكر شده ، همان حقوق و مستمرى كارمندان دولت است . فرخى گويد :
دى كسى گفت كه اجرى تو چند است از مير * گفتم اجرى من اى دوست ، فزون از هنرم !
« خواجه گفت ناچار چون وكيل در محتشمىست و اجرى و مشاهره وصلت دارد . . . او را چاره نبوده است » بيهقى . « پس هرمز كه با وى بود ، همه را به سراهاى نيكو فروآورد و اجرى برايشان براند و چهل روز بداشتشان تا ماندگى سفر از ايشان بشد . » ترجمهء بلعمى « 2 » . سلاطين و امرا براى تثبيت موقعيت خود غالبا عده‌اى از علما و متنفذين زمان را مورد محبت قرار مىدادند و زندگى مادى آنان را تأمين مىكردند . محمد نخجوانى در دستور الكاتب تحت عنوان « در تعيين خزانه جهت واجبات مستحقان از ادرارات و انعامات و صدقات و مراسم و معايش و وظايف و جامگيات تا به تمغا و موضعى ديگر محتاج نشوند از « بذل و بخششهاى سلاطين به مستحقان » سخن مىگويد و مىنويسد كه پادشاهان بايد به هريك از نيازمندان : « . . . وجهى كه امور معاش را وافى و اسباب انتعاش را كافى باشد مجرى و مقرر شود و آن مبلغ به نام ايشان ادرارى مستمر و انعامى مستقر و مرسومى مقرر و معيشتى مقتدر و جامگىيى تمام و وظيفه‌اى ما لا كلام و صدقه‌اى داير و عارفه‌اى ساير باشد و مجموع ملوك ماضى و سلاطين سالف ، تغمدهم اللّه بغفرانه ، به تمهيد اين قواعد و بسط اين موايد قيام نموده‌اند و از اصل مال ديوانى . . . به نام هريك از سادات و قضات و ايمه و علما و مشايخ و صلحا و متقطعان و گوشه‌نشينان و فقرا و مستحقان ادرارات مجرى داشته‌اند و معايش به امضاء رسانيده و به جهت نواب و ملازمان مراسم و وظايف معين گردانيده . . . » سپس مؤلف كتاب براى اين‌كه در پرداخت حقوق مستحقان تأخيرى حاصل نشود و حق نيازمندان را تمغاچيان ظالم نربايند ، پيشنهاد مىكند كه براى پرداخت اين صدقات و انعامات خزانهء عليحده تعيين شود . « سه معتمد امين را كه يكى خازن و دوم مشرف و سوم ناظر باشد ، بر سر آن دارند و مجموع اموال . . . را در جمع ايشان بندند . . . تا ايشان
هامش
( 1 ) . شاهنشاهى عضد الدوله ، پيشين ، ص 227 ، 229 . ( 2 ) . لغت‌نامهء دهخدا ، ص 1039 .