خداوند درازباد هرچه به حق فرود آيد و خداوند با من سرگران ندارد بدهم . گفت آنچه بدزديدهاى بازدهى و باد وزارت از سر بنهى كس را به تو كارى نيست ، گفت فرمانبردارم هرچه به حق باشد بدهم و در سر ، باد وزارت نيست و نبوده است . . . » « 1 »
در يادنامهء ابو الفضل بيهقى آقاى مهدى محقق استاد دانشگاه ضمن مطالعه و پژوهش راجع به اصطلاحات ديوانى در تاريخ بيهقى دربارهء ديوان استيفا چنين مىنويسد : « در ديوان استيفا امور مالى حل و فصل مىشد و گاهى صاحبديوان به معنى مطلق به صاحبديوان استيفا اطلاق مىشده و نيز از او به « دفتردار » نيز تعبير شده است : »
بيهقى ( در ص 129 ) از ديوان استيفا تعبير به « دار استيفا » كرده است :
1 ) مستوفى : « از عبد الملك مستوفى به بست شنيدم . . . و اين آزادمرد ، مردى دبير است و مقبول القول و به كار آمده و در استيفا آيتى . »
مستوفى به كسى كه عهدهدار ديوان استيفا بود اطلاق مىشد .
2 ) مستخرج : « چون به سراى وزير رسيد ، ابو القاسم كثير را ديد در صفه با وى مناظرهء مالى مىرفت و مستخرج و عقابين و تازيانه و شكنجهها آورد . »
مستخرج كسى بوده كه به حساب اموال رسيدگى مىكرد .
3 ) تسبيب : « من كه بوسهلم ، لشكر را بر يكديگر تسبيب كنم و بر آنها بنويسند تا اين مال مستغرق شود و بيستگانى نبايد داد يك سال . »
تسبيب عبارتست از اينكه مواجب كسى را بر مالى متعذر الوصول حواله كنند تا صاحب حواله با عامل كمك كنند و شكى نيست كه در اين موارد زور و شكنجه به كار مىرفته است .
كسى كه تسبيب براى او انجام مىشده ، « مسبب » مىگفتند . قوامى رازى گويد :
مسبب از تو به چوب و شكنجه بستاند ، * هرآنچه جمع كنى سالها به رنج و عذاب
از آن مسبب ، اسباب تو همى ببرد ، * كه راست مىنروى با مسبب الاسباب
4 ) مستحث : « وى را بنواخت و بزرگ شغلى فرمود او را به مستحثى رفت و بزرگ مالى يافت . »
مستحث به معنى وصولكنندهء ماليات است .
5 ) بيستگانى : « حاجب بزرگ مىگويد كه بيستگانى لشكر تا آخر سال به تمامى داده آمده است . »
بيستگانى مواجبى بوده است كه چهاربار در سال به لشكريان مىدادند . خواجه نظام الملك گويد : « . . . و از خزانه بر اينگونه هرسه ماه يكبار همى دادندى و اين را بيستگانى خواندندى و اين رسم و ترتيب هنوز در خاندان محمود باقىست . »
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 462 به بعد .