تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 1004

مساهمون:

ص١٠٠٤
« بزرگا مردا كه او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فروتواند شكست . . . » « 1 » به نظر بيهقى : « خردمند آن است كه دست در قناعت زند كه برهنه آمده است و برهنه خواهد گذشت . » « 2 » قبل از بيهقى شاعر آزادهء ما رودكى نيز داروى شفابخشى براى آرامش فكر و مبارزه با افزون‌طلبى بشر تجويز كرده است :
با داده قناعت كن و با داد بزى * دربند تكلف مشو ، آزاد بزى در به ز خودى نظر مكن غصه مخور * در كم ز خودى نظر كن و شاد بزى
بيهقى با توجه به وقايع روزمرهء عصر خود به سفاهت و نادانى و آزمندى آدميان تأسف مىخورد و با شگفتى بسيار مىنويسد : « و سخت عجب است كار گروهى از فرزندان آدم ( ع ) كه يكديگر را بر خيره مىكشند و مىخورند از بهر حطام عاريت را ، و آنگاه خود مىگذارند و مىروند تنها به زير زمين با و بال بسيار و در اين چه فايده است يا كدام خردمند اين اختيار كند ؟ » كاش بيهقى زنده بود و مىديد كه هنوز پس از گذشت هزار سال اين بيمارى جان‌كاه از صفحهء گيتى رخت برنبسته است . آنان كه شغل صاحب‌ديوانى داشتند ، غالبا مورد بازخواست و سوءظن امير يا خواجهء بزرگ قرار مىگرفتند . در تاريخ بيهقى مىخوانيم كه خواجه بزرگ احمد حسن ميمندى ، ابو القاسم كثير را كه مردى پير بود و صاحب‌ديوانى خراسان را داشت فراخواند و به نام سوء استفاده و دزدى از بيت المال و خزانهء دولت به سختى مورد بازجويى قرار داد و فرمود تا عقابين و تازيانه و جلاد آوردند . ابو القاسم كثير از بونصر مشكان يارى طلبيد و او مطلب را با مسعود در ميان نهاد و با اجازه و دستور امير به عيادت خواجه رفت تا به نحوى از شدت عمل خواجه بكاهد . بيهقى مىنويسد : « بونصر برفت چون به سراى وزير رسيد و ابو القاسم كثير را ديد در صفه با وى مناظرهء مال مىرفت و مستخرج و عقابين و تازيانه و شكنجه‌ها آورد و جلاد آمده و پيغام درشت مىآوردند از خواجهء بزرگ . بونصر مستخرج را گفت يك ساعت اين حديث در توقف داريد . . . نزديك خواجه رفت . . . گفت خداوند چگونه است ، خواجه گفت امروز بهترم و لكن هرساعت مرا تنگدل كند اين نبسهء كثير ، اين مردك مال بدزديده و در دل كرده كه ببرد و نداند كه من پينش تا بميرم از ديده و دندان وى برخواهم كشيد و مىفرمايم تا بر عقابينش كشند و مىزنند تا آنچه برداشته است بازدهد . بونصر مشكان و عبدوس كه از طرف سلطان مسعود آمده بودند پس از گفتگوى بسيار موفق شدند ابو القاسم كثير را كه مردى سالخورده بود از چنگ عقابين و شكنجه‌هاى گوناگون رهايى بخشند . در آخرين گفتار خواجه به صاحب‌ديوان گفت : چرا مال سلطان ندهى ؟ گفت زندگى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 67 . ( 2 ) . همان ، ص 448 .