خانهاى رحل اقامت مىافكند و از صاحبخانه از وضع حكام مىپرسد « . . . گفتند حكام مالك جان و عيال و مال مردم است . مثل مشهور است : دستى را كه حاكم بريده ديه ندارد . كاش تنها حاكم بودند ، نايب الحكومه ، منشىباشى ، فراشباشى ، پيشخدمتباشى ، تفنگدارباشى ، ميرآخور ، ملاباشى ، حكيمباشى ، داروغه ، باكار ، كدخدا ، هريك هرچه بكنند جلوگير ندارد ، واى به حال كسى كه شكايت كند . صاحبخانه را آدم باهوشى ديدم ، گفت : آقا ، غلام و بندهء زرخريد بسيار بسيار حالش از ما بهتر است . » حاج سياح مىنويسد : « . . . در تهران حكومتها حراج است ، هركس بيشتر به شاه و وزير و عملهء حكومت و واسطهء كار و حرم شاه پول بدهد ، حكومت به او داده مىشود .
« اخلاق و احوال و سن و سال ابدا فرق ندارد ، بسا بچهء ده ساله ، پانزده ساله و بيست ساله از شاهزادگان ، حاكم يك ايالتى مثل كرمان و خراسان مىشود . جمعيتى بزرگ از گرگان گرسنه به اسم اتباع حكومت با خود به آن ايالت و ولايت مىبرد كه بايد بعد از اداى صد هزار تومان كه به ديوان داده و رشوهها و پيشكشها ، همان اندازه براى او بعد از خرجها بماند و اطرافيان گرسنهء او هم هريك ذخيرهء چندين ساله بياورند . يك شعبهء دخل حكام از غله و ارزاق خلايق است . اين غله ديوان را خيلى ارزان از دولت تسعير مىكند . مثلا يك تومان يا دو تومان به ديوان پول مىدهند و لكن خود در ولايت از مردم به زور غله مىگيرند . بسيار است كه تمام محصول يك زارع كفايت نمىكند ، بايد به فروش زن و دختر و غيرها اقدام كند و گندم خريده بدهد . بعضى از حكام از مالكان هم هرجا انبارى است به قيمتى خريده تمام ارزاق مردم منحصر مىشود به حكام . بعد به هرقيمت كه مىخواهد مىفروشد . مثلا اگر دو تومان خريده ، بيست تومان مىفروشد . . . از نانوا رشوه مىگيرند ، اجازه مىدهند گران بفروشد و خاك داخل كند و نان ناپخته بفروشد . در برابر دكان نانوايى آنقدر جمعيت است كه راه بسته مىشود و فريادها به آسمان بلند است . حكام از راه قصابها ، ميوهفروشها و ساير كسبه نيز دخل كلانى مىبرند . » « 1 »
حاج سياح در مقام مقايسهء معتمد الدوله با ناصر الملك مىنويسد : « هرچند كارهاى معتمد الدوله را در شيراز ديدم ، لكن اينجا ( سنندج ) آثار او واضحتر بود . زيرا در چنين ايالت كوچك ، سرها بريده ، خانهها بر باد كرده ، مردم در حق او چهها مىگفتند و چهقدر مردم دست و پاى بريده ديده مىشوند كه نمونهء اعمال او بودند . در مجالس و محافل كارها و فجايع او ذكر مىشود . اما حكام جزء سقز و بانه و غيره او را مدح كرده مىگفتند : برحسب اقتدار او ماها سر مىبريديم ، شكم مىدريديم و چشم مىكنديم ، جرمها مىگرفتيم مالك الرقاب بوديم .
ناصر الملك حكومت و سياست ندارد . ما نمىكنيم ، خودش هم نمىكند . » « 2 »
حكمران روحانى شهر رشت :
كاساكوفسكى در كتاب خاطرات خود مىنويسد : « . . . در
هامش
( 1 ) . همان ، ص 138 .
( 2 ) . همان ، ص 252 به بعد .