گفتنى نيست . راقم اين سطور ( مقصود جمالزاده است ) خوب به خاطر دارد كه روزى پدرم كه با ملك المتكلمين از عهد جوانى در اصفهان باهم همكار و دوست و رايگان بودند . . . روزى پدرم او را مخاطب ساخته گفت : تو تا همين اواخر با شاهزاده سالار الدوله پسر مظفر الدين شاه دوست شده بودى . چه شد كه ناگهان از او جدا شدى ؟ ملك المتكلمين گفت كه درست است كه شاهزاده نسبت به من محبت و علاقه ابراز مىداشت ولى يك روز كه در باغ او ( گويا ملك المتكلمين فرمود در لرستان و كردستان و درست در خاطرم باقى نمانده است ) با چند نفر ديگر مشغول گردش بوديم ، به يك باغبان پيرى رسيديم كه ديگ بزرگى را روى آتش گذاشته به كارش مشغول بود ، همين كه چشمش به شاهزاده افتاد جلو دويد و تعظيم كرد و بناى دعا را گذاشت كه قربانت بروم ، جان خودم و فرزندانم به قربانت ، شاهزاده پرسيد : مشغول چه كار هستى ؟ گفت : قربانت گردم دارم گلاب مىگيرم ، جانم فدايت ، شاهزاده با حال تعرض گفت : اى پيرمرد چرا اينهمه دروغ به هم مىبافى و اينهمه تملق مىگويى . پيرمرد گفت : خدا گواه است كه هرچه مىگويم عين راستى است . شاهزاده گفت : پس هرچه بگويم اطاعت مىكنى ؟ گفت : با جان و دل اطاعت مىكنم . شاهزاده گفت : دو دستت را همين الان در همين ديگ داخل كن و از اين گلاب به صورتت بزن . پيرمرد خيال كرد كه شاهزاده خيال شوخى دارد ، ولى چون ديد كه شاهزاده اصرار دارد و مىگويد اگر فورا اطاعت نكنى مىگويم ميرغضب بيايد و همينجا سرت را از بدنت جدا كند ، از سر اضطرار دو دستش را در ديگ كرده و فريادش بلند شد و از حال رفت و به چشم خودمان ديديم كه گوشت و پوست هردو دستش لهيده و حلوا شده از استخوان جدا گرديده بود .
ملك التكلمين گفت ديگر دلم گواهى نداد كه با چنين آدمى زندگى كنم و به هرترتيبى بود بهانهاى جستم و از او جدا شدم . » « 1 »
هيچكس منكر شناعت كار شاهزاده نيست ولى نبايد فراموش كنيم كه قسمت اعظم مظالم و تجاوزات سلاطين و حكام مستبد ، محصول گفتار و كردار تملقآميز اطرافيان آنها بود ، كه نهتنها راستگو و صديق و صريح نبودند و كارهاى غلط و ناصواب مخدومان خود را تذكر نمىدادند ، بلكه به قصد تقرب ، با تملقات بىجا و بىمورد و بوسيدن دست و پاى اربابان قدرت ، به آنها درس تجاوز و ستمگرى مىدادند و چهبسا كه در طول تاريخ ، مال و جان همين عناصر متملق و چاپلوس به دست همان قلدران ، دستخوش فنا و نيستى مىشد و مانند همان باغبان پير متملق در آتش قهر و غضب يا هوا و هوس مستبدين سوختهاند .
جمالزاده در شرح احوال خود مىنويسد كه روزى پدرم به من گفت : « موقعى كه هنوز در اصفهان بودم رسالهيى به اسم رؤياى صادقه نوشتم ، دربارهء مظالم ظل السلطان و ملاهاى اصفهان ، نسخهاى از آن را محرمانه به پطرزبورگ ( پايتخت روسيهء تزارى ) فرستادم و در آنجا به
هامش
( 1 ) . راهنماى كتاب ، ص 19 ، شماره 1 تا 3 ، ص 151 به بعد .