چون بيدادگرى و بلندپروازى ظل السلطان روزبهروز بهفزونى مىنهاد ، شاه در سال 1306 هجرى او را به تهران احضار كرد . امين السلطان به امر شاه با نگرانى به او گفت كه شما بايد از حكومت جميع ولايات جز اصفهان ، استعفا كنيد . هرچه تلاش كرد ، مفيد نيفتاد و سرانجام عريضهء استعفا را از او گرفتند ، عجيب اينكه تا دو سه روز از ترس ظل السلطان كسى جرأت قبول استاندارى فارس و ديگر نقاط را نداشت .
عبد اللّه مستوفى در ص 506 جلد اول كتاب خود مىنويسد : مردم پايتخت از اين كار بىاندازه خشنود شدند به درجهاى كه اشعارى هم براى اين عزل و انفصال ساختند و بچهها در كوچه و بازار خواندند :
ستارهكوره ماه نمىشه ، * شازدهلوچه شاه نمىشه !
تو بودى كه پارك مىخواستى ، * سردر و لاك مىخواستى !
پشتتو دادى به پشتى ، * صارم الدوله را تو كشتى !
كفشا تا گيوه كردى ، * خواهراتا بيوه كردى !
شاهزاده ملكآرا اشعار ديگرى از زبان مردم نقل مىكند :
گارى اميرزاده كو ؟ * جام پر از باده كو ؟
آن بچههاى ساده كو ؟ * شازده جان ، خوب كردى رفتى
قاچ زين بگير نيفتى * كو اصفهان پاتخت من ؟
كو توپچى و كو تخت من ؟ * كو حكمهاى سخت من ؟
اى خدا ببين ، اين بخت من ! * شاه بابا گناه من چه بوده ؟
اين روز سياه من چه بوده ؟ « 1 »
در سال 1313 كه ناصر الدين شاه هدف تير ميرزا رضاى كرمانى واقع شد و از پاى درآمد ، همهء رجال و درباريان مترصد بودند كه ببينند از ظل السلطان چه حركتى سرمىزند . ولى بر خلاف انتظار عمومى ، شاهزاده به مظفر الدين شاه چنين تلگراف كرد :
كمترين غلام زرخريد
« من تصور نمىكنم كه اعليحضرت شاه ، فوت شده ، فقط اسم تبديل يافته .
ناصر الدين شاه بود ، مظفر الدين شاه شد . از اين تاريخ خود را برادر شاه يا شاهزاده نمىدانم ، بلكه كمترين غلام زرخريد اعليحضرت مىشمارم . رأى همايونى قرار بگيرد در اصفهان مىمانم ، امر صادر شود كه به تبريز بيايم فورا حركت مىكنم ، اجازه مىفرمايند ، به تهران بروم ، بدون درنگ عازم مىشوم ، حكم مىفرمايند كه مقام و شغل فرمانروايى را تسليم نمايم بدون تأمل تسليم كرده مطيع و منزوى مىشوم ، و اگر چنانچه رأى ملوكانه مقتضى بداند كه به مقام فرمانروايى باقى باشم ، خلعتى در
هامش
( 1 ) . شرح حال عباس ميرزا ملكآرا ، به اهتمام عبد الحسين نوايى ، تهران ، 1325 ، ص 106 .