تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 949

مساهمون:

ص٩٤٩
بگذارند ظل السلطان سالم از ايران برگردد . و در موقع ارسال اين نوشته خيال دارم از همكار روسم استمداد نمايم . » « 1 » ظل السلطان پس از مرگ فرزند و جنبش مشروطيت ، مبهوت و حيران و پريشان‌خيال ، چندى زيست تا در 22 رمضان 1336 درگذشت . ظل السلطان در تاريخ مسعودى ضمن شكسته‌نفسى ، به ثروت فراوان خود اشاره مىكند و مىگويد : « اين كتاب را ( يعنى تاريخ مسعودى را ) من اولا براى روزنامهء شخصى خودم و روزنامهء رسمى خودم نوشتم ، نه از آن مؤلفينم كه براى چاپ و فروش و بردن نفع ، اين كار را كرده باشم . زيرا كه خداوند تبارك و تعالى آن‌قدر به من داده است كه اگر ده نسل بعد از من بفهمند چه مىكنند براى آنها كافى است . درجهء فضل ظل السلطان : ظل السلطان در صفحهء 71 تاريخ مسعودى مىنويسد : « من تاريخ وصاف را دو مرتبه ، يك بار پيش مرحوم عبد اللطيف ، ملاباشى خودم ششماه و يك مرتبه در پيش مرحوم ميرزا احمد وقار هشت ماه كاملا درس خواندم . حقيقتا كتاب مشكلى است . با وجودى كه 14 ماه در پيش دو فاضل تدريس كردم ، خودم اعتراف مىكنم كه چيزى نفهميدم . بسيار كتاب پيچيدهء مشكلى است . . . » حكميت ظل السلطان در باب معاهدهء تركمانچاى : « وقتى پدر بزرگوارم ناصر الدين شاه عهدنامهء تركمانچاى را به اين بنده مرحمت فرموده بودند ، سوادش را بردار ، خودش را به دقت ملاحظه كن ، اطاعت كرده مرخص شدم . چند روز بعد كه سواد آن عهدنامه را به توسط ميرزا سعيد خان ، وزير امور خارجه به حضور همايونى بردم ، عرض كردم با وجودى كه به زور شمشير و غلبه ، اين عهد را بر ما بستند ، اگر اولياى دولت قاهره همايونى ، همين فصول عهدنامه را مرتبا حفظ كنند و نگذارند از اين تجاوز كنند و شاهنشاه حفظ اين مقام را كاملا بكنند ، برده‌ايم نه باخته‌ايم . تصديق فرمودند و تمجيد . . . » جالب توجه است كه ظل السلطان در قمارخانهء كازينو ضمن گفتگو با حسينقلى خان نواب از پرفسور ادوارد براون سخت شكايت مىكند و مىگويد : « . . . من معترفم كه كارهاى بد بسيار مرتكب شده‌ام و حتى بچه‌هاى شيرخواره را كشته‌ام و پستانهاى زنان را بريده و سوزانده‌ام و كسان بسيارى را به طناب انداخته‌ام ولى اين اعمالى را كه اين انگليسى پدرسوخته به من نسبت داده است و در كتابش نقل كرده است مرتكب نشده‌ام . مظالم و فجايع اعمال شاهزادگان قاجار و حكام و بزرگان آن دوره به قدرى زياد است كه
هامش
( 1 ) . همان ، ص 89 .