را كرده بود ، به نامردى در اصفهان در 27 رجب 1299 قمرى دستگير و خفه نمود .
آقاى جابر انصارى صاحب تاريخ رى و اصفهان مىنويسد كه ظل السلطان براى اينكه عمارات صفوى و زيبايى شهر اصفهان توجه ناصر الدين شاه را جلب ننمايد ، دستور قطع اشجار خيابانها و تخريب ساختمانهاى صفوى را داد و با آنكه چند نفر از بازرگانان اصفهان حاضر شدند مبالغ هنگفتى به او بدهند و وى را از اين كار زشت بازدارند ، از تصميم خود منصرف نگرديد و بالنتيجه اكثر باغات و عمارات ديگر به دست بيداد وى خراب و ويران شد : 1 ) باغ و قصر سعادتآباد ، 2 ) عمارت هفتدست ، 3 ) قصر نمكدان ، 4 ) آيينهخانه ، 5 ) بهشت برين ، 6 ) بهشتآيين ، 7 ) انگورستان ، 8 ) بادامستان ، 9 ) نارنجستان ، 10 ) كلاهفرنگى ، 11 ) باغ تخت ، 12 ) باغ آلبالو ، 13 ) باغ طاووس ، 14 ) عمارت و باغ نقشجهان ، 15 ) باغ فتحآباد ، 16 ) گلدسته ، 17 ) تالار اشرف ، 18 ) عمارت خورشيد ، 19 ) سرپوشيده ، 20 ) عمارت خسروخانى ، 21 ) باغ زرشك ، 22 ) باغ چرخاب ، 23 ) باغ محمود ، 24 ) باغ صفى ميرزا ، 25 ) باغ قوشخانه ، 26 ) باغ نظر ، 27 ) عمارت سردر باغ هزار جريب ، 28 ) عمارت جهاننما ، و قريب چهل باغ و عمارت ديگر كه اهميت باغهاى فوق را نداشته است . گويند قساوت و بىرحمى ظل السلطان به حدى بود كه مظفر الدين شاه هروقت مىخواست كسى را به قساوت و بىرحمى مثل بزند ، مىگفت اين آقا را نمىشناسيد ، اين آقا عينا مثل ظل السلطان است . در ايام طفوليت ، ما باهم درس مىخوانديم و طرف عصر كه به اندرون مىرفتيم ، ظل السلطان با سيخ و چاقو چشم گنجشكهايى را كه غلام بچهها براى او مىآوردند درآورده و آنها را در هوا رها مىكرد و مىگفت داداش ببين حالا چطور پرواز مىكنند . يك مرتبه شاه رسيد و كتك مفصلى به ظل السلطان زد ، گوش مرا هم كشيد و گفت بعدها با اين پسره راه مرو .
مستر بنجامين اولين وزيرمختار امريكا در ايران در كتاب مشاهدات خود ، ظل السلطان را مردى مقتدر و توانا و شقى و بىرحم مىخواند و مىگويد چون مادر ظل السلطان از طبقات معمولى بود ، به مقام سلطنت نرسيد . او متمايل به سياست انگلستان بود و با تمام ددمنشىهايى كه داشت خود را مترقى و متجدد مىشمرد . مستر بنجامين براى نشان دادن شقاوت و بىرحمى اين مرد به عنوان نمونه رفتار وى را با يك تاجر اصفهانى ذكر مىكند و مىنويسد : « پس از آنكه ظل السلطان مبلغ معتنابهى از او اخذ نمود و از پس دادن امتناع ورزيد ، تاجر به ناچار به شاه شكايت برد ، و شاه به ظل السلطان امر كرد كه مبلغ دريافتى را مسترد دارد .
ظل السلطان پس از دريافت دستخط ملوكانه لحظهاى انديشيد ، بعد خطاب به تاجر گفت :
خواستى شاهزادهها را بترسانى ؟ عجب آدم رشيدى هستى . . . مثل تو آدمى بايد دل رشيد و بزرگى داشته باشد . من مىخواهم دل تو را ببينم تا از تو جرأت ياد بگيرم . بعد با صداى بلند شاهزاده به نوكران خود امر كرد كه دل اين شخص را دربياوريد . نوكرها تاجر مبهوت را گرفته شكم او را پاره كردند و دل او را درآورده بر روى سينى گذاردند و پيش شاهزاده بردند . . . »
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 946
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٩٤٦